را به قتل برسان كه حجّت تمام است .
( 1 ) پس فرستادهء حضرت عيسى - عليه السّلام - را وارد كردند و گفت : من مرده را زنده مىكنم ، پسر پادشاه مرده بود ، پادشاه با عدهاى سوار شدند و به سوى قبر فرزندش رفتند و سفير حضرت مسيح دعا كرد و طبيب پادشاه كه او هم اولين فرستادهء حضرت مسيح بود ، آمين گفت . در اين حال قبر شكافته شد و پسر پادشاه بيرون آمد و در آغوش پدرش قرار گرفت ، پادشاه گفت : پسرم ! چه كسى تو را زنده كرد ؟
پسر به طرف فرستادگان مسيح نگاه كرد و گفت : اين و اين . آن دو برخاستند و گفتند : هر دوى ما فرستادگان مسيح هستيم ، پس پادشاه و اهل مملكتش كه در آن حال حاضر بودند ، ايمان آوردند و مسيح - عليه السّلام - را در مملكت ، بزرگ شمردند .
قريب به اين حكايت ، داستان مرد عجمى صاحب منزلتى است كه براى حجّ با همسرش آمده بود و هر دو صالح بودند ، نخست وارد مدينه شدند و آن مرد آمد و قبر پيامبر را زيارت و سپس به خدمت امام صادق - عليه السّلام - آمد ، بعد همسرش مريض شد و مشرف به موت گشت و از زندگى او مأيوس شد ، پس آن زن مرد و همسرش روى او را كشيد . آن مرد در حالى كه خيلى غمگين بود ، نزد امام صادق - عليه السّلام - آمد و خبر مرگ همسرش را به آن حضرت داد ، حضرت دعايى كرد و فرمود : برو كه او زنده است . وقتى كه آن مرد به منزلش برگشت همسرش را ديد كه نشسته است . سپس به مكّه رفتند ، امام صادق - عليه السّلام - نيز به مكّه رفت ، هنگامى كه همسر مرد عجمى كعبه را طواف مىكرد ، امام صادق - عليه السّلام - را ديد و به همسرش گفت : اين مردى است كه نزد خداوند مرا شفاعت كرد تا خداوند مرا زنده نمود ، در حالى كه مرده بودم .
شوهرش گفت : او امام هدايت « جعفر صادق » - عليه السّلام - است .
الخرائج والجرائح ( جلوه هاى اعجاز معصومين ع ) ( فارسي ) — صفحة 654
مساهمون: قطب الدين الراوندي
ص٦٥٤