راوى مىگويد : وقتى از درد رهايى يافت ، به دار الخلافه رفت . يكى از خدمتگزاران خليفه به او گفت : ما از تو نااميد شده بوديم . با چه چيز مداوا شدى ؟
گفت : پيرزنى كه در خانهء ماست ، تسبيحى از تربت امام حسين - عليه السّلام - داشت . يكى از مهرههاى آن را به من داد و خداى سبحان در آن شفا قرار داد . آن خادم گفت : چيزى از آن مانده است ؟ گفت : آرى . گفت : آن را به من بده .
( 1 ) گفت : رفتم و حبهاى از آن را آوردم . پس آن را گرفت و ( براى جسارت ) در پشتش داخل كرد [ ! ! ! ] و به تمسخر پرداخت . در اين هنگام فرياد زد . آتش ! آتش ! طشت ! طشت ! سپس فرياد زنان روى زمين افتاد . تمام رودههايش خارج شد و داخل طشت ريخته شد . خليفه به دنبال يك طبيب نصرانى فرستاد و او را حاضر كرد . وقتى اين حال را ديد گفت : مسيح اين درد را دوا مىكند . از حال او جويا شد ، جريان را توضيح دادند ، آن نصرانى فورا اسلام آورد و اسلام خود را نيكو ساخت « 1 » .
هامش
( 1 ) امالى شيخ طوسى : 1 / 327 . بحار : 45 / 399 حديث 10 .