به گوش مىرسد و ميان آنان كسانى بودند كه لباس كلاهدار ( خشن ) پوشيده بودند و زانوانشان مانند زانوى شتر پينه بسته بود ! ( 1 ) وقتى كه اين حالت را از آنان ديدم شكّ بر من عارض شد ، به گوشهاى رفتم و از اسبم پياده شدم و نيزهام را به زمين زدم و زرهام را گذاشتم و لباس جنگى را در آوردم و برخاستم و نماز خواندم و دعا كردم و گفتم : « بار خدايا ! اگر رضايت تو در جنگ با اين مردم است ، پس به من نشان بده كه اين حق است و اگر غضب تو در آن است مرا از آن برگردان ! » .
در اين هنگام على - عليه السّلام - آمد و از استر رسول خدا - صلّى اللَّه عليه و آله - پياده شد و ايستاد و نماز خواند ، مردى آمد و گفت : آنان از رودخانه گذشتند ، بعد شخصى ديگر كه اسبش را تند مىراند آمد و گفت : از آن گذشتند و رفتند .
حضرت فرمود : از آن نگذشتند و نمىگذرند و كنار آن كشته مىشوند ، اين پيمانى است از رسول خدا - صلّى اللَّه عليه و آله - . باز فرمود : اى جندب ! اين تپه را مىبينى ؟ گفتم : آرى . فرمود : رسول خدا - صلّى اللَّه عليه و آله - به من گفته است كه كنار آن كشته مىشوند . سپس فرمود : ما كسى را به سوى آنان مىفرستيم تا آنان را به كتاب خدا و سنّت پيامبرش بخواند ولى او را تيرباران مىكنند و كشته مىشود .
راوى مىگويد : به لشكرگاه آنان رفتيم ، برنخاسته و كوچ نكرده بودند . پس حضرت لشكر را منظم كرد و جلو صف آمد و فرمود : چه كسى اين قرآن را مىگيرد تا به سوى اين قوم برود و آنان را به كتاب خدا و سنّت پيامبر فرا خواند ، ولى او كشته مىشود و جايش در بهشت است . فقط يك جوان از قبيلهء بنى عامر بن صعصعه پاسخ آن حضرت را داد ، وقتى على - عليه السّلام - كمى سنّ او را ديد ، فرمود : به جاى خود برگرد .
دوباره حضرت سخن خويش را تكرار كرد و باز همان جوان پاسخ حضرت را داد . على - عليه السّلام - فرمود : بگير ، امّا بدان كه كشته مىشوى . پس جوان قرآن را نزد آنان برد تا اينكه سخنش را بشنوند . آنان را به آنچه على - عليه السّلام - فرموده بود ، خواند اما او را تير باران كردند و آنقدر تير زدند كه وقتى برگشت مانند
الخرائج والجرائح ( جلوه هاى اعجاز معصومين ع ) ( فارسي ) — صفحة 532
مساهمون: قطب الدين الراوندي
ص٥٣٢