نوشتم و چند نفر را بر آن شاهد گرفتم و اين در غير ايام حج بود . سپس به مدينه آمدم و از امام باقر - عليه السّلام - اذن دخول خواستم . و خدمتش رسيدم وقتى كه به من نگاه كرد فرمود : نامه چه شد ؟ گفتم : فلانى اين طور گفت « 1 » .
اقرار گرفتن على ( ع ) از جويريّه
( 1 ) 19 - به كار بن كردم مىگويد : امام صادق - عليه السّلام - فرمود : جويريّة بن مسهر با مردى روى اسبى دعوا داشتند و هر كدام اسب را از آن خود مىدانست . امير مؤمنان از هر كدام آنها بيّنه خواست . گفتند : نداريم . آنگاه حضرت به جويريّه فرمود : اسب را به او بده .
گفت : اى امير مؤمنان ! بدون شاهد چگونه بدهم ؟ حضرت به او فرمود : به خدا سوگند ! به تو از خودت عالمترم ، آيا كارت را در زمان جاهليّت فراموش كردى ؟ پس از تمام كارهايش خبر داد ، او هم اقرار كرد كه اسب مال آن ديگرى است « 2 » .
لزوم حفظ حرمت مادر
( 2 ) 20 - ابراهيم بن مهزم از پدرش نقل مىكند كه گفت : هنگام عصر از حضور امام صادق - عليه السّلام - بيرون آمدم و به منزلم در مدينه وارد شدم و مادرم هم با من بود . ميان من و او مرافعهاى واقع شد و من به او درشتى كردم .
روز بعد نماز صبح را خواندم و رفتم و خدمت امام صادق - عليه السّلام - رسيدم .
آن حضرت ابتدائا به من فرمود : اى مهزم ! ديشب چه شد كه به خالده درشتى كردى ؟ مگر نمىدانى كه شكم او منزل تو بود و در آن ساكن بودى و آغوشش گهوارهات بود كه در آن ماندى و سينههايش سقّاى تو بود كه از آن نوشيدى ؟ گفتم :
چرا . فرمود : پس به او درشتى نكن « 3 » .
هامش
( 1 ) بحار الأنوار : 46 / 235 ، حديث 6 .
( 2 ) بحار الأنوار : 41 / 288 ، حديث 11 .
( 3 ) بحار الأنوار : 47 / 72 ، حديث 32 .