عمار مىگويد : عبد اللَّه به من متوجه شد و گفت : چرا اين قضيه را به او گفتى ؟
گفتم : نه به خدا سوگند من به او خبر ندادم و اينجاست و مىشنوند . وقتى كه بيرون آمديم ، عبد اللَّه گفت : اى عمار ! فقط اين شخص مولاى من است نه كسى ديگر « 1 » .
دعوت نمودن مردم به امامت جعفر بن محمّد ( ع )
( 1 ) 17 - حارث بن حصيرهء ازدى مىگويد : مردى از اهل كوفه به خراسان آمد و مردم را به امامت جعفر بن محمّد - عليهما السّلام - دعوت كرد . عدهاى جواب مثبت دادند و اطاعت كردند و عدهاى انكار كردند و مخالفت نمودند . و عدهاى هم احتياط پيشه كردند و چيزى نگفتند . از هر گروه مردى نزد امام صادق - عليه السّلام - آمد . از گروه ميانه هم مردى آمده بود و كنيزى هم همراه مردم آمده بود اين مرد با او خلوت نموده بود . وقتى كه نزد امام آمدند ، او شروع به سخن كرد و گفت : خدا خيرت دهد ! مردى از اهل كوفه نزد ما آمد و مردم را به ولايت و اطاعت شما دعوت كرد . عدهاى از ما پذيرفتند و عدهاى انكار كردند و عدهاى هم سكوت نمودند و پرهيزگارى پيشه كردند .
حضرت پرسيد : تو از كداميك از آن سه گروه هستى ؟
گفت : از گروهى كه ميانه روى كردند و سكوت نمودند ، و پرهيزگارى پيشه كردند ! حضرت فرمود : پرهيزگارى تو وقتى كه با آن كنيز خلوت كردى به كجا رفته بود « 2 » .
ارسال نامه به سوى امام باقر ( ع )
( 2 ) 18 - ابو بصير مىگويد : يكى از اصحاب امام باقر - عليه السّلام - نزد ما آمد و گفت : به خدا سوگند ديگر جعفر - عليه السّلام - را نخواهى ديد . مىگويد : نامهاى
هامش
( 1 ) بحار الأنوار : 47 / 73 ، حديث 35 .
( 2 ) اثبات الهداه : 5 / 382 ، حديث 89 .