كه براى عبد اللَّه بن عبد المطلب ، پسرى متولد شده است رفتند آن شخص را پيدا كردند و به او گفتند : بلى امشب براى ما پسرى متولد شده است .
( 1 ) آن مرد گفت : « قبل از گفتگوى ما ، يا بعد از گفتگوى ما ؟ » گفتند : « قبل از گفتگو » .
گفت : « بياييد برويم او را ببينيم » . رفتند و به مارش گفتند : « پسرت را به ما نشان بده تا نگاهش كنيم » .
مادر پيامبر گفت : فرزند من مثل ساير بچّهها زاييده نشد ، بلكه وقتى مىخواست به زمين بيفتد ، دستهاى خود را بر زمين گذاشت و سرش را به طرف آسمان گرفت و از او نورى ساطع شد كه در آن ، كاخهاى بصرى را ديدم و هاتفى به من مىگفت : تو سرور اين امّت را زاييدى و هنگامى كه وضع حمل كردى بگو .
اعيذه بالواحد * من شرّ كلّ حاسد
و كل خلق مارد * يأخذ بالمراصد
في طرق الموارد * من قائم و قاعد « 1 »
بعد به من گفت : اسمش را « محمّد » بگذار .
پس مادر پيامبر ، آمنه او را آورد . آن كاهن به حضرت نگاه كرد و وقتى كه مهر بنوّت را بين دو شانهاش ديد ، بيهوش شد . حضرت را برداشتند و به مادرش دادند و گفتند : خدا وى را بر تو مبارك كند .
وقتى كه كاهن به هوش آمد ، به او گفتند : چرا از هوش رفتى ؟ گفت : پيامبرى ، از بنى اسرائيل رخت بر بست . به خدا قسم اين بچّه همان كسى است كه آنها را هلاك مىكند . بعد به قريش گفت : الآن خوشحال هستيد ؟ ولى او چنان شما را غافلگير خواهد كرد كه تمام اهل مغرب و مشرق از آن سخن خواهند گفت .
در اين هنگام ابو سفيان با حال مسخره گفت : قريش را غافلگير مىكند ! بعد عبد المطلب آمد و حضرت را بر زانويش نشاند و اين اشعار را خواند :
هامش
( 1 ) يعنى : او را از شرّ هر حسودى در پناه خدا قرار مىدهم . و از شرّ هر شخصى كه متجاوز است و در كمين نشسته . و از شرّ هر نشسته و ايستادهاى در محلهاى ورود .