راهب از ابو طالب پرسيد : پدر اين نوجوان كيست ؟
ابو طالب گفت : من .
راهب گفت : نه ، به خدا قسم بايد پدر اين بچّه در حال حيات نباشد .
ابو طالب گفت : او پسر برادر من است .
راهب پرسيد : پدرش كجاست ؟
جواب داد : او دو ماهه بود كه پدرش از دنيا رفت .
راهب گفت : الآن راست گفتى .
بعد راهب گفت : اين پسر را به شهر خودت برگردان ؛ چون اگر يهوديها او را بشناسند ، به او آسيب مىرسانند .
ابو طالب نيز بنا به توصيهء راهب ، حضرت محمّد - صلّى اللَّه عليه و آله - را به مكه بر گردانيد « 1 » .
( 1 ) 100 - سه نفر به نامهاى « زبير ، تمّام و ادريس » از اهل كتاب بودند ، آنها مثل بحيرا ، نشانههاى پيامبرى را در وجود حضرت محمّد - صلّى اللَّه عليه و آله - ديدند لذا مىخواستند حضرت را بگيرند و نگهدارند . ولى بحيرا آنها را از تصميمشان منصرف كرد و خداوند آنچه را كه آنها در كتابها از خصوصيات پيامبر ديده بودند ، به ياد آنان آورد . ( و اگر هم مىخواستند باز نمىتوانستند آنچه را كه ميل دارند انجام دهند ) بحيرا آنقدر ادامه داد تا اينكه به آنچه مىگفت يقين كردند و او را تصديق نمودند و برگشتند . و ابو طالب نام آنها را در قصيدهاش ذكر كرده است « 2 » .
بشارتهاى تورات به ظهور پيامبر ( ص ) در سفر اوّل
( 2 ) فرشته بر حضرت ابراهيم نازل شد و به او گفت : در اين دنيا تو پسرى پيدا خواهى كرد به نام اسحاق . حضرت ابراهيم گفت : اى كاش اسماعيل زنده بود و تو را خدمت مىنمود . خداوند متعال به ابراهيم فرمود : « اين به جاى خودش هست و
هامش
( 1 ) بحار : 15 / 214 ، حديث 28 .
( 2 ) سيرهء ابن هشام : 1 / 167 .