هنگام عصر ، بقچهء سبكى را آورد و صبح روز بعد ، ابو القاسم نزد من آمد و ابو الحسين و اسحاق نيز آمدند . ابو القاسم گفت : غلامى كه بقچه را برد ، اين درهمها را آورد و گفت : اينها را به كسى بده كه بقچه را آورد و تو از او گرفتهاى .
وقتى كه از درب خانه بيرون مىآمدم ، بدون اينكه من چيزى بگويم ، ابو الحسين به من گفت : مثل اينكه مىدانست من چيزى دارم ، آرزو دارم كه از آن درهمها به من بدهى تا به آنها تبرك بجويم . و همين طور سال اولى كه با تو در سامرّا بودم . گفتم : بگير : براى تو آورده است « 1 » .
پيراهنى از بهشت
( 1 ) 4 - مفضل از امام صادق - عليه السّلام - روايت مىكند كه : آن حضرت فرمود :
آيا مىدانى كه پيراهن يوسف چه بود ؟
گفتم : نه .
فرمود : وقتى آتش برافروختند و حضرت ابراهيم - عليه السّلام - را در آن افكندند ، جبرئيل پيراهنى از بهشت براى او آورد و با پوشيدن آن از گرما و سرما محفوظ ماند .
و هنگامى كه مرگ ابراهيم - عليه السّلام - رسيد آن را در حرزى قرار داد و به اسحاق بست . و اسحاق بر يعقوب و هنگامى كه يوسف متولد شد بر او بست . و در بازوى يوسف بود تا اينكه بر سرش آن بلا آمد .
و هنگامى كه در مصر حضرت يوسف آن را از حرز در آورد ، يعقوب رايحهء آن را يافت . و خداوند متعال از او چنين حكايت مىكند : «
إِنِّي لَأَجِدُ رِيحَ يُوسُفَ لَوْ لا أَنْ تُفَنِّدُونِ
» « 2 » . و اين همان پيراهنى است كه از بهشت آمده است .
گفتم : فدايت شوم ! آن پيراهن چه شد ؟
فرمود : نزد اهلش موجود است و نزد قائم ماست ؛ وقتى كه خروج مىكند ،
هامش
( 1 ) بحار الانوار : 51 / 332 .
( 2 ) يعنى : « من بوى يوسف را مىيابم اگر مرا تخطئه ننماييد » ، ( سورهء يوسف ، آيهء 94 ) .