خويش برگشت . و آن شخص عامرى بود و به ميان قبيلهاش رفت و گفت : اى آل عامر بن صعصعه ! به خدا سوگند ! من او ( پيامبر ) را ديگر اصلا تكذيب نمىكنم « 1 » .
حكايت شگفتانگيز حضرت ابا ذر
( 1 ) 7 - جناب ابو ذر روايت مىكند كه : روزى خدمت پيامبر اكرم - صلّى اللَّه عليه و آله - رسيدم . و حضرت پرسيد : گوسفندانت چه مىكنند ؟
گفتم : داستان شگفتى دارند . در حال نماز بودم كه گرگى به گوسفندانم حمله كرد ، با خود گفتم نمازم را قطع نمىكنم . احساس كردم كه گرگ برّهاى را گرفت و برد . در اين هنگام شيرى جلو آن گرگ در آمد و برّه را از او گرفت و به گلّه برگرداند و به من ندا داد كه : اى ابو ذر ! نمازت را بخوان ؛ چون خدا مرا فرستاده تا از گوسفندان تو محافظت كنم .
هنگامى كه از نماز فارغ شدم ، آن شير به من گفت : به سوى محمّد - صلّى اللَّه عليه و آله - برو و به او خبر بده كه خدا يكى از افراد تو را كه حافظ دين و شريعت تو مىباشد ، گرامى داشت و شيرى را براى محافظت گوسفندان او فرستاد . تمام كسانى كه در كنار آن حضرت بودند ، از اين قضيه شگفت زده شدند « 2 » .
منافقان تبوك
( 2 ) 8 - از امام صادق - عليه السّلام - پرسيدند : آيا رسول خدا - صلّى اللَّه عليه و آله - نامهاى منافقين را به حذيفه گفت ؟ حضرت فرمود : نه ، ولى هنگامى كه پيامبر اكرم در جنگ تبوك سوار بر ناقهء خويش به عقبه رسيد و مردم نيز پيشاپيش او بودند ، در عقبه ، چهارده مرد كمين كرده بودند كه شش تن از قريش و هشت تن هم از ساير مردم بودند ( يا عكس اين بوده - ترديد از راوى است ) جبرئيل خدمت پيامبر آمد و گفت : فلانى و فلانى و فلانى در عقبه نشستهاند تا اينكه شتر تو را رم بدهند .
هامش
( 1 ) بحار الانوار : 17 / 368 ، حديث 17 .
( 2 ) بحار الانوار : 17 / 414 ، حديث 44 .