عبور كند ، فرياد زد : اى شير ! من قاصد رسول خدا هستم و اين نامهء اوست . ناگهان شير از جلو قاصد كنار رفت .
هنگامى كه جواب نامه را گرفت و برگشت ، درندهء ديگرى را بر سر راه خود ديد . همان كار قبلى را كرد و جان سالم به در برد .
وقتى به مدينه رسيد ، خدمت پيامبر آمد و سرگذشت خود را براى حضرت ، شرح داد . حضرت فرمود : « نفهميدى چه گفت ؟ » .
سفينه گفت : آن حيوان در بار اول گفت حال رسول اللَّه چگونه است . و در بار دوّم گفت سلام مرا به او برسان .
گواهى شتر ، بر بىگناهى صاحب خود
( 1 ) 43 - عرب بيابانى كه اهل يمن و در حالى كه سوار بر شتر سرخ رنگى بود ، خدمت پيامبر اكرم - صلّى اللَّه عليه و آله - رسيد . و سلام و تحيّت خود را ابلاغ كرد .
مردم گفتند : « اين شتر را دزديده است ! » .
حضرت فرمود : بيّنه و شاهدى داريد . گفتند : « آرى يا رسول اللَّه ! » .
رسول خدا - صلّى اللَّه عليه و آله - به على - عليه السّلام - فرمود : « اى على ! اگر بيّنهاى آوردند ، حق خدا را از او بگير » اعرابى اندكى سرش را به زير انداخت و آرام شد .
سپس حضرت فرمود : « برخيز ، يا اينكه دليلى بر بىگناهى خود بياور » در اين هنگام ، شتر به صدا در آمد و خطاب به پيغمبر - صلّى اللَّه عليه و آله - گفت : قسم به كسى كه تو را به حق مبعوث كرده ، اين شخص مرا ندزديده است و من مالكى غير از او ندارم .
پيامبر اكرم - صلّى اللَّه عليه و آله - فرمود : « چه گفتى كه خدا شتر را براى گفتن بىگناهى تو ، به سخن آورد ؟ » .
عرب گفت : گفتم : « خدايا ! نمىشود با تو سخن گفت . و كسى نيست كه تو را كمك كند و كسى نيست كه در ربوبيت تو شريك باشد . تو پروردگار ما هستى