رسيد و داستان خود را نقل كرد . حضرت او را بيرون برد و فرمود : قصّهات را به مردم بگو « 1 » .
( 1 ) 37 - در مكّه مىخواستند گاوى را ذبح كنند ، حيوان بيچاره به سخن آمد و گفت : شخصى شما را با زبان فصيح به طرف عاقبتى خوب كه همان گفتن «
لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ
» است دعوت مىكند . در اين هنگام مردم دست از آن گاو كشيدند « 2 » .
( 2 ) 38 - ام سلمه روايت مىكند : روزى پيامبر اكرم - صلّى اللَّه عليه و آله - در صحرا راه مىرفت كه ماده آهويى به بند افتاده را ديد . آهو گفت : « يا رسول اللَّه ! » حضرت فرمود : « چه حاجتى دارى » ؟
ماده آهو گفت : « اين عرب ، مرا شكار كرده و در اين كوه ، دو بچهء كوچكى دارم ، بگو مرا آزاد كند تا بروم آنها را شير دهم و برگردم » .
حضرت فرمود : « به عهدت عمل مىكنى » ؟ .
آهو گفت : بلى ! اگر عمل نكردم خدا مرا ده برابر عذاب كند .
شكارچى آهو را آزاد كرد . آهو رفت و بچههايش را شير داد و برگشت و شكارچى آهو را در بند كرد و به حضور پيامبر آورد و در محضر آن حضرت ، آزادش كرد . آهو در حالى كه مىرفت ، مىگفت : « اشهد ان لا إله الا اللَّه و انّك رسول اللَّه » « 3 » .
داستان دختر پنج ساله
( 3 ) 39 - مردى به حضور پيامبر - صلّى اللَّه عليه و آله - آمد ، گفت : « يا رسول اللَّه ! از سفرى برگشتم و دختر پنج سالهاى داشتم كه با من راه مىرفت و شيرينكارى مىكرد . دستش را گرفتم و به راهى رفتيم اما در آنجا از من دور شد و گم گشت » .
هامش
( 1 ) بحار : 17 / 394 ، حديث 6 .
( 2 ) بحار : 17 / 408 ، حديث 33 .
( 3 ) بحار : 17 / 402 ، حديث 19 .