گفتم : اهل كجا هستى ؟
گفت : مغرب .
( 1 ) پرسيدم : از كجا مرا شناختى ؟
گفت : كسى را در خواب ديدم كه به من گفت : على بن ابى حمزه را درياب ، و حوايج خود را از او بخواه و تو را به من نشان داد .
على بن ابى حمزه مىگويد : گفتم اينجا بنشين تا طوافم را تمام كنم و نزد تو بيايم . پس رفتم و طواف نموده ، برگشتم و با او صحبت كردم . او را شخصى عاقل و فهميده يافتم . از من با اصرار خواست كه او را پيش موسى بن جعفر - عليه السّلام - ببرم و من نيز چنين كردم .
وقتى حضرت او را ديد ، به او فرمود : اى يعقوب بن يزيد ! تو ديروز آمدى و ميان تو و برادرت در فلان مكان ، خصومتى رخ داد و كار به ناسزا گويى كشيده شده است . اين عمل شما از آيين ما نيست . و ما شيعيان خود را اين چنين دستور نمىدهيم . از خدا بترس ؛ زيرا شما به زودى به وسيلهء مرگ ، از هم جدا خواهيد شد .
اما برادرت در مسافرتى قبل از آنكه به خانوادهاش برسد ، مىميرد . و تو از كردهء خود پشيمان مىشوى ؛ چون شما از هم قطع رحم مىكنيد و به هم پشت مىنماييد ، خداوند نيز عمر شما را قطع مىكند .
آن مرد پرسيد : يا بن رسول اللَّه ! اجل من چه وقت فرا خواهد رسيد ؟
فرمود : اجل تو هم رسيده بود اما در فلان منزل ، به عموى خود صلهء رحم كردى و خدا مرگ تو را تا بيست سال ديگر ، به تأخير انداخت .
على بن ابى حمزه مىگويد : آن مرد را سال آينده در مكّه ملاقات كردم و به من گفت : برادرش قبل از اينكه به شهر خودش برسد ، در راه مرد و همان جا دفن كردند « 1 » .
هامش
( 1 ) بحار : 48 / 37 ، حديث 8 . و مستدرك الوسائل : 9 / 136 .