تا اينكه حائض شد و چون از آن حالت فارغ شد ، به چشمهاى كه در نزديكى قبيلهء آنها بود رفت و غسل كرد و پاك شد . وقتى كه در آب نشست ، كرمى به رحم او رفت . دختر بيرون آمد و به خانه رفت . مدتى گذشت و شكم دختر برآمد ! برادرانش خيال كردند كه او زنا كرده و حامله شده است . خواستند او را بكشند .
بعضى از برادرانش گفتند : او را پيش امير مؤمنان ببريم تا او داورى نمايد . پس به حضور على - عليه السّلام - آمدند و قضيه را گفتند . حضرت طشتى پر از لجن طلبيد و دستور داد دختر روى آن بنشيند . وقتى كه كرم بوى لجن را استشمام نمود از رحم دختر بيرون آمد .
آنان وقتى اين جريان را ديدند ، گفتند : يا على تو خدا هستى ! تو خداى بزرگ هستى ! چون غيب را مىدانى . حضرت آنها را از اين سخن نهى كرد و فرمود :
رسول خدا - صلّى اللَّه عليه و آله - به من خبر داده كه اين واقعه در اين ماه در اين روز و در اين ساعت رخ مىدهد « 1 » .
گفتگوى على ( ع ) با اصحاب كهف
( 1 ) 36 - اصحاب پيامبر از آن حضرت خواستند كه به باد دستور دهد تا آنها را حمل كند و به سوى غار اصحاب كهف ببرد . حضرت نيز قبول كرد . وقتى كه به آنجا رسيده و فرود آمدند ، ابو بكر ، عمر و عثمان سلام كردند ولى جواب نشنيدند .
عدهاى ديگر سلام كردند ، باز هم جواب شنيده نشد . على - عليه السّلام - برخاست و فرمود : « السلام عليكم يا
أَصْحابَ الْكَهْفِ وَ الرَّقِيمِ كانُوا مِنْ آياتِنا عَجَباً »
آنها جواب دادند : « عليك السلام و رحمة اللَّه و بركاته يا ابا الحسن ! » .
ابو بكر گفت : از آنها بپرس ، چرا جواب سلام ما را ندادند ؟ على - عليه السّلام - علت را از آنان پرسيد . آنان گفتند : ما فقط با پيامبر و وصى پيامبر سخن مىگوييم ، تو وصى خاتم پيامبران هستى .
هامش
( 1 ) بحار : 40 / 242 ، حديث 20 .