مضطرب شدم ، فرمود : « دور شو ، دور شو ، تو با اكراه به اينجا آمدهاى نه با رضايت دل . تو ميسره هستى » .
وقتى كه رفت به او گفتند : امير المؤمنين با تو كارى كرد كه با هيچ كس نكرده بود .
گفت : من غلام خانوادهء فلان بودم و اسم من ميسره بود . از آنها جدا شدم و ادّعا كردم كه من آن نيستم ولى على - عليه السّلام - مرا به اسم خودم صدا كرد « 1 » .
( 1 ) 20 - معاويه حضرمى مىگويد : سوارانى خدمت على - عليه السّلام - آمدند و ابن ملجم نيز با آنها بود . وقتى كه على - عليه السّلام - از اسم و رسم او پرسيد ، جواب صحيح نداد .
حضرت فرمود : دروغ مىگويى ! تا اينكه مجبور شد اسم واقعى پدرش را بگويد در اين حال على - عليه السّلام - فرمود : راست گفتى « 2 » .
على ( ع ) و شفاى مريضان
( 2 ) 21 - امام صادق - عليه السّلام - مىفرمايد : مالك اشتر بر على - عليه السّلام - وارد شد و سلام كرد ، على - عليه السّلام - جوابش را داد و فرمود : « چه چيز باعث شد كه در اين ساعت ، به اينجا بيايى ؟ » .
گفت : دوستى و عشق تو اى امير مؤمنان ! حضرت فرمود : دم در ، كسى را ديدى ؟
گفت : بلى ، چهار نفر را ديدم . مالك اشتر با على - عليه السّلام - به دم در رفتند و در آنجا شخصى نابينا ، جذامى ، فلج و شخصى مبتلا به مرض برص بودند .
حضرت فرمود : اينجا چه كار مىكنيد ؟ گفتند : بخاطر مرضى كه داريم آمدهايم . حضرت برگشت و بقچهاى را باز كرد و در آن بستهء چرمى را در آورد و از
هامش
( 1 ) بحار : 41 / 297 ، حديث 24 .
( 2 ) بحار : 41 / 297 ، حديث 25 .