معاويه بود و مادر پيرى داشت كه در كوفه زندگى مىكرد . روزى به معاويه گفت :
مادر پيرم در كوفه است و دلم براى او تنگ شده است ، اجازه بدهيد بروم و او را ملاقات كنم و حق مادرى را ادا نمايم .
معاويه گفت : در كوفه چه كار مىكنى ؟ چون در آنجا مرد ساحرى است كه به او « على بن ابى طالب » مىگويند و مىترسم تو را فريب دهد ! جبير گفت : من با على چه كار دارم ، مىروم و مادرم را زيارت مىكنم و بر مىگردم . معاويه اجازه داد . جبير آمد تا به عين التمر « 1 » رسيد . و مقدار پولى كه همراه آورده بود در آنجا دفن كرد . مأموران على - عليه السّلام - او را گرفتند و پيش آن حضرت آوردند .
وقتى كه چشم على - عليه السّلام - به او افتاد ، فرمود : اى جبير ! تو گنجى از گنجهاى خدا هستى معاويه به تو گفته است كه من ساحر هستم .
جبير گفت : به خدا سوگند ! همين طور است .
امام فرمود : پيش تو مقدارى پول بود كه قسمتى از آن را در عين التمر ، مخفى كردى .
جبير گفت : « درست مىفرماييد يا امير المؤمنين ! » .
على - عليه السّلام - رو كرد به امام حسن و فرمود : يا حسن ! او را به خانهء خود ببر و به او نيكى كن .
فرداى آن روز ، على - عليه السّلام - او را صدا كرد و فرمود : در زمان رجعت او از طرف كوه اهواز با چهار هزار سواره مسلح مىآيد و كنار قائم اهل بيت - عليه السّلام - مىجنگد « 2 » .
عدالت على ( ع )
( 1 ) 11 - وقتى كه خلافت ظاهرى به على - عليه السّلام - رسيد ، به ابو الهيثم و عمار
هامش
( 1 ) شهرى نزديك انبار ، در غرب كوفه است .
( 2 ) بحار : 41 / 296 ، حديث 20 .