خود حركت نكند تا اينكه خورشيد طلوع نمايد . وقتى هوا روشن شد ، جز چند نفر ، كسى از جاى خود برنخاسته بود . وقتى كه خورشيد طلوع كرد پيامبر و همراهانش برگشتند . و دستور داد بانگ زدند كه همه نماز ظهر را در بنى قريظه بخوانند .
مسلمانان به طرف آنها رفتند و به جايى رسيدند كه از نخل پوشيده بود و جايى براى فرود آمدن نبود . وقتى كه رسول خدا - صلّى اللَّه عليه و آله - رسيد ، فرمود : چرا فرود نمىآييد ؟ گفتند : از زيادى درختان خرما ، جايى براى فرود آمدن نيست .
حضرت در راهى بين درختان ايستاد و به راست و چپ اشاره كرد كه درختان كنار رفتند و به هم چسبيدند و جا باز شد « 1 » .
( 1 ) 192 - در سال حديبيه ، هنگامى كه رسول خدا - صلّى اللَّه عليه و آله - براى عمره به سوى مكّه حركت كرد جلو راه حضرت را گرفتند و قسم خوردند كه نگذارند وارد مكّه شود .
پيامبر - صلّى اللَّه عليه و آله - به آنها فرمود : « من براى عمره آمدم نه براى جنگ » .
در جواب گفتند : « امسال اگر اجازه دهيم شما وارد شويد ، عرب بر ما ايراد مىگيرند ولى مىتوانيم قرارداد صلحى ببنديم » .
در اين هنگام ، آب مسلمانان تمام شده و دچار تشنگى شده بودند مشكى را آوردند كه در آن آب كمى بود ، پيامبر - صلّى اللَّه عليه و آله - دستش را در آن نمود كه آب فوران كرد . بين سپاه ندا سر دادند : هر كس آب مىخواهد بيايد . مردم آمدند ، خوردند و سيراب شدند و چهارپايان خود را نيز سيراب كردند . و مشكهاى خود را نيز پر نمودند « 2 » .
پيامبر ( ص ) و خريدن شتر عمّار
( 2 ) 193 - جابر مىگويد : عمار ياسر در جنگى در ركاب رسول خدا - صلّى اللَّه عليه
هامش
( 1 ) بحار : 20 / 248 ، حديث 17 .
( 2 ) بحار : 20 / 358 ، حديث 8 .