و آله - بود . عمار مىگويد : وقتى كه از مدينه بيرون رفتيم . پيغمبر خدا - صلّى اللَّه عليه و آله - خارج نشده بود ، ولى مقدارى كه راه رفتيم ، حضرت خارج شد و با سرعت راه را پيمود و شتر من نيز در راه خوابيده بود و حركت نمىكرد . به همين خاطر از لشكر عقب مانده بودم .
( 1 ) حضرت به من رسيد ، مقدارى آب برداشت و به دهانش گرفت و به بدن شتر پاشيد و به او نهيب زد در اين هنگام شتر مانند آهو برخاست . پيامبر - صلّى اللَّه عليه و آله - به من فرمود : « سوار شو و با آن برو . سوار شدم و به همراه رسول خدا - صلّى اللَّه عليه و آله - رفتم . به خدا سوگند از شتر عضباى ايشان ، عقب نمىماندم » .
حضرت فرمود : « اى عمار ! اين شتر را به من به فروش » .
گفتم : شتر مال شما باشد يا رسول اللَّه .
فرمود : « نه ! بلكه با پرداخت قيمتش » .
گفتم : هر چه دوست داريد ، بپردازيد .
فرمود : « صد درهم » .
گفتم : به همين قيمت به شما فروختم .
فرمود : « تا مدينه سوار شو » .
و هنگامى كه به مدينه برگشتيم ، پياده شدم و بارم را از آن برداشتم و افسارش را گرفتم و به در خانه پيامبر آوردم . فرمود : « اى عمار آوردى ؟ » .
گفتم : لازم است بياورم يا رسول اللَّه .
فرمود : « اى انس ! صد درهم قيمت شتر را به عمار بده . و شتر را نيز از طرف ما به او هديه كن تا از آن استفاده كند ! » « 1 » .
( 2 ) 194 - جابر مىگويد : روزى در مسجد در پيش روى رسول خدا - صلّى اللَّه عليه و آله - نشسته بوديم . حضرت ، يك مشت سنگريزه برداشت ، سنگ ريزهها در دست او تسبيح گفتند . پس آنها را به جاى خود انداخت « 2 » .
هامش
( 1 ) بحار : 17 / 411 ، حديث 40 .
( 2 ) بحار : 17 / 411 ، حديث 40 .