بگرفت آب را ز برادر به خاك ريخت * خشكيد خاك از اثر آب چون سراب
و آن گه چو جان پاك برادر ببر كشيد * گفت اين حديث و نالهء زار از جگر كشيد
كاى تشنه كام جرعهء من قسمت تو نيست * بايد ترا به دشت بلا رفت و تشنه زيست
آب تو را ز چشمهء فولاد مىدهند * الماس در خور گلوى نازك تو نيست
ما هر دو پارهء جگر حيدريم ليك * وز ما در اين ميانه جگر پارهاش يكى است
خواهى به پاى آب روان تشنه داد سر * خواهند كودكان تو گفت آب و خون گريست
خواهد رسيد وقت تو نيز اين قدر نماند * تعجيل چيست سال نه صد ماند و نه دويست
ما اهل بيت از پى قربانى حقيم * از كوچك و بزرگ چه پَنْجَه ، چه سى ، چه بيست
فرمان سيّدالشهدائى ز حق تو راست * خود مىرسى به قسمت خود اين شتاب چيست ؟
پس آن دو نور ديدهء خود را به پيش خواند « 4 » * قربانيان دشت بلا را به بَر نشاند
گفت : اى دو نور ديده خوشا روزگارتان * بادا به كربلا قدمى استوارتان