فكرى كند براى شكست دلم ز نو * هر اخترى كه بيند اين سبز منظرم
شايد به من ببينى و كسب هنر كنى * كز خلعت زمانه گليمى است در برم
جز ماهتاب نيست چراغم به چار فصل * جز آفتاب فصل شتا نيست مجمرم
چون گوى عنبر ار چه كنم خوش دماغ جان * در پا فتاده چون سر زلف معنبرم
دامان گوهر از سخن تازه ريختم * در پاى همگنان و همين شد ميسّرم
شاهم به دار ملك سخن ، ليكن از قضا * هرگز نديده ديدهء گردون مظفّرم
خوردند شكّر من و دادند حنظلم * عيبم مكن كه پردهء اين سفلگان درم
از شعر دلكشم كه به هر ذوق جان فزاست * عالم پر است از شكر و زهر مىخورم
شعر ترم نداشت بجز ديده مشترى * جز وى كسى نكرد به دامان چو گوهرم
طالع مراد دشمن و من بسته دل به عيش * نانم نپخته مانده و من سفره گسترم
از بار جور اين فلك چنبرى دوتاست * همچون كمان حلقه قد گشته چنبرم