هست ما را وقت تنگ و پاى لنگ و راه سنگ * وقت همراهى است اى اميّدگاه شيعيان
دردمندم ، نامرادم ، بينوايم ، عاجزم * بىكسم ، بيچارهام ، بىدست و پايم ، الامان !
گر تو افروزى چراغم ، آفتابم آفتاب ! * گر تو بردارى ز خاكم ، آسمانم ، آسمان
گو سخن راه دعا سر كن دگر ، زان رو كه هست * مدّعا در پردهء دل نيز پيش او عيان
تا به دل ، از دوستى و دشمنى باشد اثر * تا به گيتى از بهار و از خزان باشد نشان
دوستش از خاك خيزد ، همچو گلهاى بهار * دشمنش بر خاك ريزد ، همچو اوراق خزان « * »
هامش
* ديوان واعظ قزوينى ، با تصحيح و مقدّمه به كوشش دكتر سيد حسن سادات ناصرى ، مطبوعاتى علمى ، تهران ، 1359 ه . ش ، ص 505 .