گر نه وجود او بود اين كار خانه را * پيش خداى عزّ و جلّ اعتبار نيست
حاصل كه او نتيجهء ايجاد عالم است * در دهر همچو ما و تو او حشو كار نيست
يعنى كه ابن سبط رسول مهيمن « 2 » است * بىمهر او بناى جهان استوار نيست
شاهى كه كارخانهء قدرت وجود اوست * با او ستيزه جز به خدا كارزار نيست
آلوده چون به حرف عدويش كنم سخن ؟ * طوطى طبع ناطقه مردار خوار نيست
شاها منم كه طينت عنبر سرشت من * جز از عبير خاك درت مايهدار نيست
مهر تو در گرفت سراپا وجود من * نوعى كه دل ز شعلهء او جز شرار نيست
فكر من از كجا و مديح تو از كجا ؟ ! * در بحر مدحت تو خرد را گذار نيست
جز گفتگوى مهر تو نبود انيس من * عاشق تسلّىاش بجز از حرف يار نيست
بىمهرى فلك دل ما را ز خود رماند * رحمى كه جز به لطف تو امّيدوار نيست
لطفت چو گشت ضامن فرداى دوستان * امروز باكى از ستم روزگار نيست
هامش
( 2 ) - مهيمن : ايمن كننده ، نگاهبان و يكى از نامهاى بارى تعالى است .