درگاه پادشاه دو عالم كه از شرف * ناخوانده گر رود فلك ، آنجاش بار نيست
آن پادشاه عرصهء دين كز علوّ قدر * خورشيد را بر اوج جلالش گذار نيست
شهزادهء زمين و زمان زين عابدين * شاهى كه در زمانه چو او شهريار نيست
دين يادگار اوست چو او يادگار دين * چون اهل بيت را بجز او يادگار نيست
انجم ز نور خاطر اويند مقتبس « 1 » * افلاك را به غير درِ او مدار نيست
گر خاك پاش سر به نسيمى برآورد * در باغ و راغ حاجت باد بهار نيست
هر جا كف سخاوت او سايه افكند * جز تيرگى نتيجهء ابر بهار نيست
چون ماه علمش از افق سينه سر زند * اقليم جهل را غم شبهاى تار نيست
در حضرتش زمانه به يك پا ستاده است * در خدمتش فلك نفسى برقرار نيست
روزى قَدَر به پيش قضا شكوه كرد و گفت * تا حكم شاه هست مرا هيچ كار نيست
بانگى ز روى قهر به او زد قضا و گفت : * كاى ساده سرّ اين به تو هم آشكار نيست
هامش
( 1 ) - مقتبس : اقتباسكننده - روشنايى گيرنده ( قبس : پاره آتش ) .