فرمان برد آن را كه بود بندهء فرمان * ذرّات سماوات و زمين يكدل و يكرو
آنان كه ره بندگى دوست سپردند * بوى همه آلايش ، از روى ستردند
چون مردمك ديده ، بزرگ ، ار همه خردند * در باختگانند و ليكن همه بردند
صافند ز اوصاف ، نه چون صافىِ دُردند * داروى همه دَرد ، نه دَردِ همه دارو
چرخند و سپهرند و زمينند و زمانند * جان دو جهانند و جَهان 6625945 خ 0 1 خ از دو جهانند
بىنام و نشانند و به هر نام و نشانند * هر جا بنشينند دو صد فتنه نشانند
ناديده و ننوشته ببينند و بخوانند * پنهان ز كجا ماند ، ز ايشان سر يك مو
زآن سرمه كه از عصمت ، بر ديده كشيدند * هر پرده كه در سينهء جان بود ، دريدند
بىپرده به سر منزل تسليم رسيدند * از ديدهء جان آن رخ جانانه بريدند
بر سينهء بى كينهء خود باز خريدند * هر ناوك غم آمد از آن دو خم ابرو
بر درگه عصمت بنهادند ز جان سر * كردند ز تقوى دل هر شئ مسخّر
بستند و گشودند ره ناظر و منظر * دادند و گرفتند تن و جان منوّر
چون ماهى در آب و در آتش چو سمندر 7625945 خ 0 2 خ * سوزان و غريقند ؛ چه سحر است و چه جادو ؟
رندان مجرّد كه ز تجريد گذشتند * از خويش و ز بيگانه به تأكيد گذشتند
با روى تو از جنّت جاويد گذشتند * در كثرت و از منزل توحيد گذشتند
شادان ز غم و بيم و ز امّيد گذشتند * آرى چه بود پيش رخت روضهء مينو ؟
در آينهء عصمت ، با ديدهء انوار * ديدند جمال ازل و چهرهء دلدار
چون شمس حقيقت شد ، بىپرده پديدار * پنهان شد و شد از افق غيب نمودار
با ديدهء جان ديد توان معنى اسرار * از ما طلبد او دل و ما جان و دل از او ،