تا نه بگشاد علمِ حيدر در * ندهد سنّت پيمبر بَر « 3 »
ستايش امير المؤمنين على ( ع )
آن ز فضل آفت سراى فضول * آن علمدار و علم دار رسول
آن سرافيل سرفراز از علم * ملك الموت ديو آز از حلم
آن فدا كرده از ره تسليم * هم پدر هم پسر چو ابراهيم
آن كه در شرع تاج دين او بود * و آن كه تاراج كفر و كين او بود
حكم تسليم را خليل به شرط * درگه شرع را وكيل به شرط
نشنيده ز مصطفى تأويل * گشته مكشوف بر دلش تنزيل
مصطفى چشم روشن از رويش * شاد زهرا چو گشت وى شويش
شرف چرخ تيز گرد او بود * در حديق و حديد مرد او بود
باغ سنت به امر نو كرده * هر چه خود رُسته بود خو كرده
هرگز از خشم هيچ سر نبريد * جز به فرمان حسام برنكشيد
خيبر از تيغ او خراب شده * سرِ آبش همه سراب شده
هرگز از بهر بدره و بَرده * خلق را خصم خويش ناكرده
هر عدو را كه در فكند از پاى * در زمان مالكش ببرد از جاى
وان كه را زد به ضربِ دين آراى * نام بر دستش و زننده خداى
نامش از نام يار مشتق بود * هر كجا رفت همرهش حق بود
فخر از آل صخر بربوده * رستخيزى به نقد بنموده
خواب و آرام مرّه و عنتر * كرده در مغز عقل زير و زبر
از درِ كفر ، گل برآرنده * درِ دين را نگاه دارنده
به دو تيغ ، آن هِزَبرِ دين ، بى ميغ * كرده اسلام را همه يك تيغ
به دو تيغ ، او ، به ذوالفقار و زبان * كرده يك تيغ ، همچو تير ، جهان
بود تيغى ، زبان گوهر پاش * كه به دو كرده علمِ عالم ، فاش
ديگرى ذو الفقارِ بُرّان بود * كافتِ جانِ شير غُرّان بود
زان دو تيغِ كشيده در عالم * شرع را كرده همچو تير و قلم
هامش
( 3 ) . شعر فارسى ، صص 14 - 15 .