تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مناقب علوى در آئينه شعر فارسى ( فارسي ) — صفحة 20

مساهمون:

ص٢٠
نورِ علمش چشندهء كوثر * نارِ تيغش كشندهء كافر
آمد از سِدره ، جبرئيلِ امين * لا فتى كرده مرو را تلقين
ذوالفقارى كه از بهشت ، خداى * بفرستاده بود ، شرك زداى
آوريدش به نزدِ پيغمبر * گفت : كاين هست بابتِ حيدر
تا به دو دينت آشكار كند * لشكرِ كفر ، تار و مار كند
مصطفى داد مرتضى را ، گفت : * كه به دين آر ، دين ، برون ز نُهفت
نه جگر بود داعيهء مرديش * نه ظفر باعث جوانمرديش
آن چنان آخت او ز باغى كين * كايچ تاوان نبُد ورا در دين
چون نه از خشم بود ، از ايمان بود * آز و كافر كُشيش يكسان بود
آلِ ياسين شرف به دو ديده * ايزد او را به علم بگزيده
نايب مصطفى ، به روز غدير * كرده در شرع ، مرو را به امير
به فصاحت چو او سخن گفتى * مستمع زان حديث ، دُر سُفتى
مُحرم او بوده كعبهء جان را * مَحرم او بوده سرّ يزدان را
صدفِ صد هزار بحر ، دلش * شرفِ صد هزار عرش ، گِلش
مصطفى را مطيع و فرمانبر * همه بشنيده رمزِ دين يكسر
بهرِ او گفته مصطفى به إله * كاى خداوند : « والِ مَن والاه »
كدخداى زمانه ، چاكرِ او * خواجهء روزگار ، قنبرِ او
مصطفى از براى جان و تنش * - نه ز بهرِ كلاه و پيرهنش -
نام او كرده از ولايتِ علم * على از علم و بو تراب از حلم
در سراى فنا و كشورِ دين * حيدرِ مُلك بود و كوثرِ دين
دلِ او عالم معانى بود * لفظِ او آبِ زندگانى بود
تنگ از آن شد بر او جهانِ ستُرگ * كه جهان تنگ بود و مرد ، بزرگ « 4 »

قصّهء امير المؤمنين على ( ع )

در احُد مير حيدرِ كرّار * يافت زخمى قوى در آن پيكار
ماند پيكانِ تير در پايش * اقتضا كرد آن زمان ، رايش ،
هامش
( 4 ) . حديقة الحقيقه و شريعة الطريقة ، صص 245 - 255 .