تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مناقب علوى در آئينه شعر فارسى ( فارسي ) — صفحة 15

مساهمون:

ص١٥
آنها كه بريشان ما را همه هموار * ميراث نياييم كه ميراث نيااند
آنها كه چو محراب شريفند و مقدّم * ديگر به صفا جمله وضيعند و ورااند
حجّاج و كريمان و حكيمان جهانند * ويشان به رهِ حكمت قبلهء حكمااند
كعبهء شرف و علم خفيّات كتابست * ويشان به مثل كعبهء ركن‌اند و صفااند
زيشان به هر اقليم يكى تند زبانيست * گويا به صلاح گُرُهى كز صلحااند
بر اهل ولا ابر صلاحند و بر آنهاك * نه اهل ولااند مَثَل باد بلااند
كوهيست به هر كشور از ايشان كه از اين خلق * آنها كه نبينند نه از اهل ولااند
كوهى كه بر و چشمهء پاك آب حياتست * نخجير درو مؤمن و كبگان علمااند
كوهيست به يمگان كه بيبنند گروهيش * كز چشم حقيقت سپرِ سرّ صفااند
كوهى كه درو نور الهيست جواهر * آنها كه همى جويند جوهر به كجااند ؟
زين گوهر باقى نكند هيچ كسى قصد * كز كور دلى شيفته بر دار فنااند
آنست مرا كز دل با من به مِرا نيست * آنها كه نه مرااند كه با من به مِرااند
در گردِ دل من به مِرا هرگز ره نيست * پاكيزه كه بى هيچ مِرااند مرااند
مر گوهر با قيمت و با فضل و بها را * اين‌ها نه سزااند كه بى قدر و بهااند
از عدل و صوابست بقازاده و اين‌ها * نه اهل بقااند كه بر جور و خطااند
پشّه ز چه يك روز زيد ، پيل دو صد سال ؟ * زيرا ز پشه پيلان در رنج و عنااند
عدليست عطا ز ايزد ما را و ز دوزخ * آنند رها كز درِ اين شهره عطااند
گر عادلى از طاعت بگزار حق وقت * بنگر به بصيرت كه در اين جا بصرااند
وانها كه ندانند به طاعت حق روزى * بر جور و جفااند نه بر عدل و وفااند
يا رب ، چه شد آن خلق كه بر آل پيمبر * چون كژدم و مارند و چو گرگان و قلااند ؟
اين‌ها كه همى دشمن اولاد رسولند * از مادر اگر هرگز نايند روااند
دانم كه رها يابد از دوزخ ابليس * گر ز آتشْ اين قوم بدين فعل رهااند
دانم كه بدين فعل كه مىبينم هر چند * گويند تراايم حقيقت نه ترااند
آنها كه ترااند ز فعل بد اين‌ها * درمانده و دل خسته و با درد و بكااند
دانند كه در عالم دين شهره لوائيست * پنهان شده در سايهء اين شهره لوااند
آن شمس كه روزيش بر آرى تو ز مغرب * از فضل تو خواهنده مرو را به دعااند
تا جاى پدر بازستانند ز ديوان * اين‌ها كه سزاى صلوات‌اند و ثنااند
اى امّت برگشته ز اولاد پيمبر * اولاد پيمبر حَكَم روز قضااند