تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مناقب علوى در آئينه شعر فارسى ( فارسي ) — صفحة 389

مساهمون:

ص٣٨٩
روييد از كران افق شاخسار نور * و آن شاخه‌هاى نور كران تا كران دويد
سرخ و بنفش و زرد ، بسى گونه گونه نقش * شد در درون آينهء آسمان پديد
پنداشتى كه باد به درياچه‌اى كبود * يك خرمن از شقايق وحشى پراكنيد
خورشيد تافت شعله‌ور از بستر افق * چون كوره‌اى كه دم به دم آهنگرش دميد
گفتى مگر كه كاوهء گيتى به خاوران * از كوره ، گوى شعله‌ور سرخ بركشيد
اى بس شراره‌ها كه چو پيكان خون‌فشان * زى آسمان ز كورهء خورشيد برجهيد
قوى سپيد صلح ز خاور گشود بال * زاغ سياه شب به سوى باختر رميد
با سوزن طلايى امواج ، آفتاب * زرّينه حله‌ها به سر نخل‌ها تنيد
بر كوه و دشت وادى گستردهء حجاز * خورشيد صبح پرده زربفت گستريد
بوسيد آفتاب سر و روى كعبه را * كامروز كعبه داشت به ديدار حق نويد
گرد حريم قدس ، چنان روزهاى پيش * جمعى بدند يكسره در گفت و در شنيد
آن جا كه جان جهانى نهفته داشت * از التهاب شوق نيارست آرميد
زيرا كه روى دامن آن گلبن عفاف * مىخواست تازه غنچهء توحيد بشكفيد
برد التجا به كعبه كه اى آستان پاك * يارم چگونه از نظر مردمان رهيد ؟
ديوار كعبه كرد دهان با خروش باز * كاين خانه جاى تست كه آرى گهر پديد
پا هشت در درون سرايى كه غير از او * دست كسى به ساحت پاكش نمىرسيد
شد در درون كعبه و ديوار شد به هم * چونان كه بد نخست به ستوارى حديد
واشد ز طاق عرش كلاف سپيد نور * تابيد روى كعبه چنان هاله‌اى سپيد
پنداشتى كه خيل ملك از سرير عرش * تا بر فراز بارگه كعبه صف كشيد
استاد انتظار به محراب آرزو * وز ديدهء اميد ، سرشك دعا چكيد
برقى زد و به دامن گلبن دميد گل * و آن گلبن از وديعهء هستى بيارميد
شد در درون سينهء هستى نفس گره * تا از لبان طفل شميم نفس دميد
باليد كعبه از شرف و بانگ تهنيت * از ساكنان عرش به گوش جهان رسيد
بادى غريب همچو نسيم خيال دوست * دامن كشيد و نرم بر آن باديه وزيد
خورشيد چون سه روز غروب و طلوع كرد * در جادوى سياهى و از بسترى سپيد
ديوار كعبه ، بدرقه را ، كرد سينه باز * چونان صدف كه گوهر خود را كند پديد
مادر برون شد از حرم و كودكش به بر * وز اين شگفت حادثه ، حيرت ، لبان گزيد
اينست آن كه تا به وجود آمد از عدم * گفتى خداى ، دانش و آزادى آفريد