اينست آن كه جامهء آزادى جهان * درزيگر وجود بر اندام او بريد
اينست آن كه ريشهء هر نخل انقلاب * از خون او بلندى و بارآورى مكيد
اينست آن كه گوهر جان را به كف نهاد * و آزادى و برابرى خلق را خريد
اينست آن يگانه كه تا روز رستخيز * مردى چنو به صحنهء گيتى ، جهان نديد
غرّنده در هلاك ستمپيشه همچو رعد * لرزنده پيش نالهء مظلوم همچو بيد
ديگر به هيچ نغمه نيارست دل سپرد * هر گوش كز كلام خوشش نغمهاى شنيد
اينست آن كه داد به هستى فروغ داد * چونان كه خود دميد به گيتى فروغ شيد
آن كو كه كاروان زمان تا رسد به نور * بس سنگلاخ سينهء تاريخ را دريد
آن كو كه پيش تابش خورشيد تيغ او * شير ژيان چو روبه از آوردگه رميد
آن كو كه دين به حرمت تيغش پناه يافت * چون طايرى كه دور ز هر تيررس ، چميد
آن كو كه چشم روشن او را نيافت خواب * دست سحر ز دامن شب تا ستاره چيد
آن كو كه داشت حرمت آزادى آن چنان * كز دشمنان خويش غل و بند را بريد
آن كو كه در « غدير » پيمبر به امر حق * او را براى رهبرى خلق برگزيد
آن كو كه صبح مرگ به قاتل مجال داد * با آن كه ديد خصم به سويش خمان خزيد
شد خيره چشم دهر ؛ بدين زاى و مير ؛ كو * در كعبه زاد و گشت به محراب حق شهيد
* * *
اى پاسدار رايت آزادى جهان * دل در برم به بويهء آزادگى تپيد
بردار سر ز خاك كه بس روزگارهاست * تا شد جهان سترون و آزادهاى نديد
بردار سر ز خاك كه بس دير دير شد * بنگر نبرد پور چسانست با يزيد
بردار سر ز خاك كه اهريمن زمان * شب پرده پيش تابش انديشهات هليد
بردار سر ز خاك كه جز پيروان تو * ديگر نماند برده كه زنجير نگسليد
وين رنج دير مانده چنانم گداخت دل * كاين صبح عيد هيچ نشاطم نياوريد
اشكت نثار باد كه از ياد پاك تو * بغضم گلو گرفت و سرودم بنشكفيد
اى جان برآى زان كه مجال نفس نماند * اى دل بنال ز ان كه نيارم دگر شنيد « 4 »
هامش
( 4 ) . على ( ع ) در شعر و ستايش فارسى ، صص 88 - 91 .