لا فتى شاهد اين حرف كه يكتاست على * هل اتى مرتبه در قدر فتحناست على
او برين چار كتب معنى و زير و زبر است
در همه كون و مكان واجب ممكن همه اوست * همه دريا و همه قطره همه شط همه جوست
جامع و مجمع اوصاف محاسن همه هوست * هو چو نيكو نگرى با او چون مى به سبوست
آرى او چون بصر و يزدان نور بصر است
نيست باللّه كسى حاصل ايجاد جز او * نه در اين ارض و سما كلى و افراد جز او
نه ملك را به فلك سبحه و اوراد جز او * نه مرا ابن عم و ياور و داماد جز او
او مرا ناصر در روز و شب از هر خطر است
بايد امروز به بيعت بگراييد تمام * كه چنين امر شد از مصدر حى علام
واجب اين بيعت آمد به خواص و به عوام * روز خود را منماييد در اين عالم شام
اى بلى گويان اين معنى امروز در است
نامى و جامد و جن و بشر و حور و پرى * هر چه را بود ببر كسوت نام و اثرى
هر كه از نخل قدم داشت به كف برگ و برى * و آنچه را معنى و اصلى به دو نقش و صورى
و آنچه از جود وجود احدى با اثر است
عرش و لوح و قلم و كرسى يا غيب و شهود * شمس و مريخ و زحل مشترى و قوس و صعود
زحل و زهره عطارد اثر بود و نبود * از پى بيعت با دست خداوند ودود
مجتمع در بر شاهى كه بر از بو البشر است
جبرئيل اول از خيل ملك پيش آمد * بعد خدمت سوى بيعت شد و درويش آمد
هر مقرب ملكى از فلك خويش آمد * هر وجودى بنمود كم و يا بيش آمد
آرى اين جاست كه هر بيش كمى را نظر است
سوى بيعت همگى از دل و جان پيش شدند * فارغ از قيد غم و رنج كم و بيش شدند
راحت از هر الم آسوده ز تشويش شدند * فاش گويم همه سر داده و درويش شدند
زان كه درويشى اول قدمش ترك سر است
هست اين بيشهء شيران شكارى هشدار * شاه ما شاهد ما نيز بود شير شكار
بى سبب بر تن و جان كم زن زين شعله شرار * موى اين ببر مكن پيكر اين شير مخار
گر ترا بيمى از آن آه دل پر شرر است
از دل خستهء درويش حذر بايد كرد * گر نكردى به جهان فكر دگر بايد كرد
سينه بر ناوك عشّاق سپر بايد كرد * از دل و جان به رهش قطع نظر بايد كرد