مگر كه بر لب من شهد ناب كرده گذر * مگر كه در دل من آفتاب كرده گذار
زبان چو برگ گلم باز عنبر آگين است * زبان ز بوى خوشم گشته نافهء تاتار
مگر ز شاه نجف سر زد از دلم حرفى * مگر گذشت حديثى ز حيدر كرّار
علىّ عالىّ اعلا امير كلّ امير * وصى احمد مرسل قسيم جنّت و نار
تو همچو من به ثناى على زبان بگشا * كه مرحبا شنوى هر دم از در و ديوار
من از عقيدهء خود بر نمىتوانم گشت * نصيروار هلاكم كنند اگر صد بار
زبان به توبه نگردد چرا كه بگذرد * شفاعت تو ، گنه زير بار استغفار
غلط نكرده اگر ابروش گمان برده * كه هر كه هر چه ازو خواست داده ايزدوار
سخن بلند شود ور نه گفتمى با تو * كه كيست در پس اين پرده روز و شب در كار
زمانه كيست ؟ مر او را كمينه فرمانبر * سپهر چيست ؟ مر او را كمينه خدمتكار
تو خود بگو كه چسان نسبتت كنم به يكى * كه نسبت تو بسى كردهاند با جبّار
ز سنگلاخ قيامت كجا رود بيرون * چرا كه اين خر لنگ آبگينه دارد بار
چنان مكن كه چو روباه پيچ و تاب زنى * تو را اگر به سگان درش فتد سر و كار
هر آن نفس كه در آن مدحت تو صرف شود * هزار بار از آن كردهايم استغفار
چو نام دوست مكرر نمىشود هرگز * هزار بار اگر « يا على » كنم تكرار
هميشه تا كه بود غنچه را شكفتن ، جوى * هميشه تا كه بود بيد را بريدن ، دار
بريده باد سر دشمنانت همچون بيد * شكفته باد رخ دوستانت همچو بهار
اميدوار چنانم كه وقت جان دادن * سپاريم به يكى ز آستان هشت و چهار
« رضى » ثناى چنين مظهرى نيارى گفت * زبان دراز مكن ، كن به عجز خود اقرار « 2 »
هامش
( 2 ) . همان ، صص 110 - 115 .