چشمى كه از نظاره ، جهانى به تنگ داشت * اكنون نمىدهد نگه يار را جواب
مىديد هر يكى به دل شب خيال روز * از ضعف ، اين زمان نتوانند ديد خواب
از تابش شرار كنون مضطرب شود * مژگان من كه شانه زدى زلف آفتاب
چندين لعاب نيست به مژگان من عجب * بهدانهام 3460945 خ 0 2 خ ز مردم چشمست اندر آب
كردند طفره مردم چشمم ز تاب درد * وز كودكى به شَيْب رسيدند بىشباب
چسبيده است رشتهء نظارهء مرا * دردى كه از كشاكش آن بگسلد طناب
از بسكه لب به ناله فرو بست غيرتم * شد كاسهء سرم ز فغان كاسهء رباب
از ضعف ، كار سونش 6360945 خ 0 3 خ الماس مىكند * در چشم من شكستگى رنگ ماهتاب
در فصل دى كه موج هوا بال بسته است * در پيش چشم من طيران مىكند ذباب
هر بيضهاى كه درد درين آشيانه كرد * شد هر يكى به طالع من بچهء غراب
پاداش خيره چشمى من هست اين رمد * بشنو كه نكتهاى است درين باب بس صواب
ابناى دهر را همگى تنگ چشم ديد * زان در ميانه چشم مرا كرد انتخاب
هر چند لطف دوست بود درد بنده ليك * خواهم شفا ز مرقد فرزند بو تراب
شاهنشه ولايت ايمان ابو الحسن * كز فيض اوست گوهر ايمان ما خوشاب
فرماندهى كه پنجهء فالج به حكم او * بيرون كند ز آينه جوهر چو موز آب
نايب مناب موسى كاظم به نصّ حق * هشتم امام خلق به دستور جدّ و باب
سلطان جن و انس كه اين مطلع بلند * طالع به مدح او شده تا مقطع كتاب
* * *
زوّار آستان تو از شيخ تا به شاب * تقصير اگر كنند به طاعت شود حساب
پيوسته بحر لطف تو در جزر و مد بود * جزرش برد معاصى و مدش دهد ثواب
آن را كه مدفن است به خاك درت يقين * ايام شيب را شمرد خوشتر از شباب
آن را كه ذرّهاى ز هواى تو در دل است * بر فرقش آفتاب قيامت شود سحاب
ماتم كه با تناهى 7360945 خ 0 4 خ ابعاد چون زده است * گردون سراى قدر ترا در جهان طناب
قنديل قبهء تو بود كيلها كز آن * فيض نهان دهند به زوّار كامياب