لطفش ار تربيت سبيل كند * خاك را خوان جبرئيل كند
همّتش چون گهر فشان گردد * مايه پرداز بحر و كان گردد
چون كفش آستين برافشاند * فقر در سيم و زر نهان گردد
نام دستش چو بر زبان گذرد * ابر از شرم خوى فشان گردد
سكه از شوق نام او بيخواست * از جنين درم عيان گردد
گوهر از ذوق جود او بىگفت * از مسامات كان روان گردد
گر نسيم بهار روضهء او * عطر فرماى مغز كان گردد
هر كف خاك تن ز فيض شميم * عطر گلهاى بوستان گردد
نظرش چون به تربيت كوشد * جسمها را لباس جان پوشد
خسروا گر چه من كف خاكم * ليكن از آستان ادراكم
نى غلط گفتم اين چه هذيان 0360945 خ 0 5 خ بود * لال بادا زبان بىباكم
تو گرانمايه ابر فياضى * من كف خاك آرزوناكم
آرزو اينكه از تراوش لطف * سازى از تيره خاطرى پاكم
از تو گر فيض تربيت يابم * عرش بوسد زمين ادراكم
پرتوى از تو گر نصيب افتد * شعله گردد بساط خاشاكم
ذرهئى كز تو تربيت يابد * بر سر آفتاب و مه تابد
مىتوانى ز روى آسانى * كردن اين خاك را زر كانى
مىتوانى به يك كرشمهء لطف * ساختن در فن سخندانى
طبع چون من سيه گليمى 1360945 خ 0 6 خ را * آنچنان فيض بخش و نورانى
كه هم از رشك او شود پر نور * تربت سحر سنج شروانى 2360945 خ 0 7 خ
هم ز طوفان حمد تست كه طبع * مىزند موجهاى عُمّانى