تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مدايح رضوى در شعر فارسى ( فارسي ) — صفحة 76

مساهمون:

ص٧٦
هر شمع روضهء تو كه حورى است در بهشت * دارد ز نور خويش به رو از حيا نقاب
خواند خط شعاعى مهر از سواد شب * چشمى كه از غبار درت كرد فتح باب
دامن به زور چرخ نچيدى ز روضه‌ات * خورشيد را ضرور نبودى اگر شتاب
دوزخ به زير بار گناهش نفس زند * آن كس كه با تو بوده دمى بر سر عتاب
يك جد پاك تست نبى ، ديگرى ولىّ * از انبيا نديده كسى اين نسب به خواب
دانسته‌اى حقيقت اشيا چنان كه هست 8360945 خ 0 5 خ * زان علم عالمى كه برون است از كتاب
مىخواهم از هواى تو لبريز خويش را * زان سان كه قطره قطرهء خونم بود حباب
گردن به زير بار گناهم خميده است * خواهم خلاصيى ز تو يا مالك الرقاب 9360945 خ 0 6 خ
من كيستم كه مدح تو با اين خرد كنم * كز وصف چاكران تو عاجز بود لباب
مطلب ازين قصيده مرا عرض حال بود * ورنه چه حدّ من كه كنم مدح آن جناب
چون رسم شاعر است كه در آخر مديح * ختم سخن كند به دعاهاى مستجاب
يا رب مواليان ترا باد در جهان * امنيّت ولايت و آسانى صِعاب 0460945 خ 0 7 خ
بر جان منكران تو از چرخ هر زمان * تيرى خورد جهنده‌تر از ناوك شهاب
* * *