تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مدايح رضوى در شعر فارسى ( فارسي ) — صفحة 78

مساهمون:

ص٧٨
چنان جدا ز تو دل چون دماغ گشته ضعيف * كه بر دماغِ دلم بوى گل بود سنگين
ترا سزاست چو سرمست ناز خواب شوى * چو بوى غنچه ز گلبرگ بستر و بالين
به اين اميد كه صيد دلى به چنگ آرد * نشسته در پس مژگان نگاه او به كمين
گلو ز عار به آب حيات تر نكند * كسى كه چاشنيى برده زان لب نوشين
اگر به عمّان ته جرعه‌اى بيفشانى * ز موج بحر شود سر بسر لب شيرين
چو آينه همه تن مىروم به روزن چشم * مگر كه سير ببينم جمال آن بت چين
رسد به سينهء پر داغ عاشق از مرهم * همان ستم كه به گلشن رسيد از گلچين
شهيد لعل لب و نرگس سياه توام * به گونه گونه محن كس چو من مباد قرين
چو خاستى پى رفتن ز جا كدام زمين * كه از سرشك دو چشمم نگشته آب نشين
به پيش هر كه رود روى تازه‌اى دارد * كسى كه نيست چو آئينه برجبينش چين
وصال دختر رز جستن است دور از عقل * كه هست نقد خرد اين عجوزه را كابين
تردّد 5460945 خ 0 4 خ است مرا در حرام بودن او * فتد دمى كه به مى عكس آن لب نمكين
به كار طفل مزاجان 6460945 خ 0 5 خ دهر حيرانم * كه مىخورند ز خامى هميشه خون چو جنين
از آن به مردم دنياست زندگانى تلخ * كه برده لذت عمر از ميان كناره نشين
برون نيامده‌ام در سفر ز فكر وطن * هميشه‌ام چو نگين سواره خانه نشين
مجو ز پاك گهر جز نكويى اخلاق * نديده است كسى بر جبين آينه چين
ثواب سجدهء مقبول مىبرد با خويش * بمالد آنكه ز شرم گنه به خاك ، جبين
فلك به چشم قناعت‌گزيدگان گردى است * كه خاسته است به گرديدن شهور و سنين 7460945 خ 0 6 خ
زلال پاكى گوهر دم از ظهور زند * بس است صاف نجابت 8460945 خ 0 7 خ مرا چو درّ ثمين 9460945 خ 0 8 خ
عروج مستى من نيست بىسبب كه فلك * به جام همتم افشرده خوشهء پروين 0560945 خ 0 9 خ
به جنبش سر احباب بشكفد طبعم * بود بهار بهشت سخن گل تحسين
بس است جوهر ذاتى لباس اهل كمال * كه كرده لاله و گل را برهنگى تزيين
اسير محبس انديشه‌ام ز فكر سخن * چو طوطيم به قفس كرده لهجهء شيرين
همين نه من ز سخن سنجيم غمين « جويا » * نه بسته است كسى در زمانه طرفى ازين