تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مدايح رضوى در شعر فارسى ( فارسي ) — صفحة 52

مساهمون:

ص٥٢
هوا و آب اين ارض مقدس جذبه‌يى دارد * كه گرد غفلت از دل مىبرد گبر و مسلمان را
چو شمع وصل روشن كردى اينجا سوختن اولى 0550945 خ 0 11 خ * چرا بايد كشيدن دور ازين در داغ هجران را
ستم آن بود كز انگور مأمون بر امام آمد * نه آن تلخى كه بود از ميوهء دل ، پير كنعان را
فروغ شمع دولتخانهء موسى بود كاظم * گلى كانشب چراغ راه شد موساى 1550945 خ 0 12 خ عمران را
از آن روزى كه اين انگور زهر آلود پيدا شد * دگر تلخى نرفت از آب و خاك اين باغ ويران را
طلوع كوكب اثنا عشر همراه يوسف شد * صفاى مطلع خورشيد داد ايوان زندان را
نبردى اهرمن انگشترينش بى خبر از كف * اگر نام على نقش نگين بودى سليمان را
گلستانيست پر برگ و نوا خاك درِ سلطان * كه آبش رنگ و خاكش بو دهد نسرين و ريحان را
در آن روزى كه هر مرغى به گلزارى مقرّر شد * فغانى بلبل دستانسرا شد اين گلستان را
خدايا تا بود در دفتر آل عبا ثابت * به روى صفحهء هستى نشان و نام ، سلطان را
سرم در سجدهء درگاهش آن مقدار مهلت ده * كه از لوح جبين معدوم سازم خطّ عصيان را
* * *