تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مدايح رضوى در شعر فارسى ( فارسي ) — صفحة 44

مساهمون:

ص٤٤
عَيّوق 0150945 خ 0 8 خ از آن عنان عزيمت بر اوج تافت * كاندر طلوع هست ثرياش همركاب
هم سلك با هم از پى آنند شِعريان 1150945 خ 0 9 خ * كين سيم ناب باشد و آن گوهر مذاب
در برّ و بحر درنگر اجرام مستنير * چون شاهدان كه جلوه نمايند در نقاب
گشته فلك ز خوشهء پروين گهر فشان * بر روضهء مقدس سلطان دين مآب
سر خيل اصفياى مكرم كه ذات او * ايزد ز خاندان كرم كرده انتخاب
سلطان جعفرى نسب موسوى گهر * كو بود بر سران جهان مالك الرقاب
علّام علم دين على موسى الرضا * خضر سكندر آيت و شاه ملك جناب
در راه شرع قافله سالار جن و انس * در باب علم مسئله آموز شيخ و شاب
بر باد داده خاك درش آبروى بحر * آتش فكنده خاك درش در دل سحاب
آب از حياى ابر نوالش در ارتعاش * و آتش ز شوق دشمن جاهش در التهاب
گردون بطوع ، چاكريش كرده اختيار * اختر بطوع ، بندگيش كرده ارتكاب
با حلم او زمين نزند لاف از درنگ * با عزم او زمان نكند دعوى شتاب
يابد از او نسيم ولايت دماغ جان * آرى دمد هر آينه بوى گل از گلاب
ملك سخا ز گوهر او يافت انتظام * بحر كرم ز فيض كفش ديد انشعاب
پير دبير چون ز فصاحت كند سئوال * مفتى كلك او انَا افصح دهد جواب
بر امر و نهى اوست مدار جهان و شرع * زين خوبتر چگونه توان كرد احتساب
هر سفله نيست در خور آداب حضرتش * نبود نعيم باغ جِنان لايق دواب
خواهد دلم ثنا به طريق خطاب گفت * بشنو به گوش جان كه خطابيست مستطاب
اى قهرمان كشور عصمت به اصل و نسل * اى والى جهان ولايت چو جد و باب
حرف محبت تو هم از ابتداى كَوْن * كلك قضا رقم زده بر تختهء تراب
ايزد به دست لطف رساندت به پايه‌اى * كانجا نمىرسد قدم و سعى و اكتساب
لعل از حياى گوهر ذات مباركت * هر دم به خون ديده كند چهره را خضاب
گاه از نسيم لطف تو گوهر دهد صدف * گاه از سموم قهر تو دريا شود سراب
صافى دلان ز مهر تو در عين اشتباه * سرگشتگان ز كين تو در تِيه 2150945 خ 0 10 خ التهاب