تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مدايح رضوى در شعر فارسى ( فارسي ) — صفحة 41

مساهمون:

ص٤١
سنگين دلان دو كَون سراسر بسوختند * چون بو لهب درون پيمبر بسوختند
وز غم درون خواجهء قنبر بسوختند * جان كنندهء در خيبر بسوختند
كز خرمنش دو دانهء گوهر بسوختند * هر سينه‌اى بشيوهء ديگر بسوختند
جبريل را ز حُرقت 9940945 خ 0 2 خ آن پر بسوختند * كاينها به آفتاب خلافت نه درخورست
* * *
اى شاهباز ، جمله شكار تو آمديم * پر سوخته به راهگذار تو آمديم
در بارگاه كعبه شعار تو آمديم * چون حاجيان به طوف مزار تو آمديم
از هر ديار سوى ديار تو آمديم * جان بر كف از براى نثار تو آمديم
مجروح و خسته بر درِ بار تو آمديم * رحمى كن آن قدر كه ز عفو تو درخورست
* * *
نوميد و مفلسيم و نداريم هيچ كس * نقد حيات داده به تاراج صد هوس
نالان به گرد كعبهء كوى تو چون جرس * عصيان هزار و عمر گرفتار يك نفس
كوهيست آتش تو و ما كم ز خار و خس * چون در دو كون عاشق روى توايم و بس
لطفى كن اى كريم و به فرياد ما برس * كز هشت خلد لطف تو صد بار خوشترست
* * *
طوطى گلشن انا افصح زبان تست * حلّال مشكلات سَلونى بيان توست
كشّاف لَو كُشِف 0050945 خ 0 3 خ دل بسيار دان تست * مفتاح علم خانهء گوهر فشان توست
چون كعبهء مراد همه آستان تست * عصمت كه در رياض سخن مدح خوان تست
نَظّام 1050945 خ 0 4 خ درّ منقبت خاندان تست * كاندر رياض مدح تو دايم سخن ورست
* * *
دلگرمى و قبول سخن ده به عالمش * در نظم و نثر بيش مكن لال و ابكمش
ده آب روى دنيى و عقبى به يكدمش * آسوده دار تا به ابد شاد و خرمش
وز مكر و كين اهل حسد دار بى غمش * بخشش درون جمع و مزن بيش برهمش
صد سال زنده‌دار و مساز از جهان كمش * وانگاه هر كه را كه هواى تو در سر است