[ 60 ] مهدى جلالى معاصر
سلسلة الذَّهَب
در خلوت پاك كبريائى * پيچيد نسيم آشنائى
تا نعرهء عشق بر فلك خاست * اى عقل برو نه جايت اينجاست
محبوب و حبيب گرم رازند * اغيار بدين حرم چه تازند
جبريل شنو منه ادب را * گلبانگ « ابيت عند ربّ » 7141945 خ 0 1 خ را
جبريل در اين ميانه چون باد * از دوست خبر به دوست مىداد
چون ديد عيان نهايت عشق * پى برد به حدّ و غايت عشق
مىديد نهايتى كه خود باز * مىزايد از آن نهايت ، آغاز
چون باد صبا ز باغ خيزد * با خرمن شاخهها ستيزد
يك بوى خوشش نرفته از دست * از بوى هزار گل شود مست
جبريل كه پيك آستان بود * در خاك ، سفير آسمان بود
آورد پيام حق به احمد * آن دير رسيدهء سرآمد
با خلوتى حريم دلدار * سر كرد چنين حكايت از يار :
از دوستى على سخن گفت * زين نكته نغز بهر من گفت
اين عشق على دژى است محكم * در آن شده ايمنى فراهم
هر كس كه در آن پناه گيرد * اندوه و عذاب كى پذيرد
در مأمن عشق جاى غم نيست * جائى كه خدا بود صنم نيست