تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مدايح رضوى در شعر فارسى ( فارسي ) — صفحة 199

مساهمون:

ص١٩٩
آب بزن ، چشم هوسناك را * با نظر پاك ببين ، پاك را
آنكه در اين پرده ، گذر يافته است * چون سحر از فيض ، نظر يافته است
خوى سحر گير و نظر پاك باش * راز گشايندهء افلاك باش
* * *
خانهء تن ، جايگه زيست نيست * در خور جان فلكى نيست ، نيست
آنكه تو دارى سَرِ سوداى او * برتر از اين پايه بود ، جاى او
چشمهء مسكين ، نه گهر پرور است * گوهر ناياب ، به دريا دراست
ما كه بدان دريا ، پيوسته‌ايم * چشم ز هر چشمه ، فرو بسته‌ايم
پهنهء دريا ، چو نظرگاه ماست * چشمهء ناچيز ، نه دلخواه ماست
* * *
پرتو اين كوكب رخشان نِگَر * كوكبهء شاه خراسان نگر
آينهء غيب نما را ببين * ترك خودى گوى و خدا را ببين
هر كه بر او نور « رضا » تافته است * در دل خود ، گنج رضا ، يافته است
سايهء شه ، مايهء خرسندى است * ملك « رضا » ملك رضامندى است
كعبه كجا ؟ طوف حريمش كجا ؟ * نافه كجا ، بوى نسيمش كجا ؟
خاك ز فيض قدمش زر شده * وز نفسش ، نافه معطّر شده
من كيم ؟ از خيل غلامان او * دست طلب سوده به دامان او
ذرهء سرگشته خورشيد عشق * مرده ، ولى زندهء جاويد عشق
شاه خراسان را ، دربان مَنَم * خاك دَرِ شاه خراسان ، منم
* * *
چون فلك آئين كهن ساز كرد * شيوهء نامردمى ، آغاز كرد
چاره‌گر ، از چاره‌گرى باز ماند * طاير انديشه ، ز پرواز ماند
با تن رنجور و دل ناصبور * چاره از او خواستم از راه دور
نيمشب ، از طالع خندان من * صبح برآمد ، ز گريبان من