نماند در بدنى جان مگر به استقبال * به پاى بوسى آن جان پاك ، رفت بدر
قيامتى شد از ازدحام پير و جوان * كه از قيامت موعود نامدى كمتر
شد از غبار زمين و از هجوم خلق زمان * سپهر نيلى ، خاكى ؛ بسيط خشكى ، تر
صفوف عارف و عامى به يكدگر مخلوط * صداى عالم و جاهل به يكديگر مضمر
به شكر نعمت ايزد كه آن سپهر جناب * قدم نهاد به پيروزى اندرين كشور
يكى ز شوق فرستاد بر نبى صلوات * يكى به ذوق زد اللّه اكبر از دل بر
يكى به سجده كه سبحان ربى الاعلى * يكى به گريه كه اللهُ خالقُ الاكبر
يكى سرود كه هذا سُلالةُ الزهرا 4021945 خ 0 9 خ * يكى نمود كه هذا خليفةُ الحيدر
چنان طريق تردّد شد از جوانب سدّ * كه بر سواران شد بسته راههاى گذر
خجسته هودج آن پادشاه عرش سرير * به اقتدار بُدى استوار بر استر
فكنده بود بر آن محمل آسمان پوشى * كه چرخ اطلس با خود نداشت اين زيور
شه سرير امامت در آن نكو محمل * چو آفتاب به برج اسد گزيده مقر
كه ناگهان دو نفر از كبار نيشابور * ز عالمان صداقت شعار نيك سير
به طعن و طنز خلايق گشاده لب كه چرا * امام را به چنين حالتى در اين محضر
نگاهداشته ره بستهايد از هر سو * كه نى محل مفرّ است و نى مكان مقرّ
هوا بغايت گرم است و ازدحام زياد * امام خسته و اينك زره رسيده بسر
به اين عمل نه على راضى است و نى زهرا * وز اين ستم نه خدا بگذرد نه پيغمبر
از اين سخن ز خلايق بلند شد آواز * كه قصد ما نه اذيّت بود به اين سرور
به اين جناب دو حاجت بود خلايق را * كه تا روا نشود نگذريم از اين معبر
يكيش آنكه شهنشاه دين امام مبين * جمال خود را كز مهر و مه بود انور
ز برج محمل بىپرده آشكار كند * كه بر جمال دل آرايش افكنيم نظر
اميد ديگر ما آنكه استماع كنيم * حديثى از لب دربار آن امام بشر
به خاك پايش چون عرض اين دو حاجت شد * پس آن ولى خدا و آن خداى را مظهر
اجازه داد كه زرباف پوش محمل را * كشند يكسو خدّام آن خدم قيصر