تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مدايح رضوى در شعر فارسى ( فارسي ) — صفحة 110

مساهمون:

ص١١٠
چو مأمون پيرو هامان و فرعون بود اندر دين * به سجّين اندرون بادا قرين فرعون و هامانش
كسى را گر خلاف افتد درين معنى بگو تا من * مسلّم دارمش ايدون 7970945 خ 0 7 خ به صد آيات و برهانش
شنيدستم كه مأمون را شمردند از مسلمانان * مسلمان نيستم گر برشمارم از مسلمانش
محمّد خاتم پيغمبران بگذاشت در گيتى * على با يازده فرزند و با احكام و قرآنش
تو اى سلطان دين اى پيشواى هشتمين بنگر * يكى بر درد پنهانم كه پيدا نيست درمانش
سيه رويم سيه نامه چنان از نفس خود كامه * كه جز نيسان لطف تو نشويد هيچ بارانش
قلم بر كف نهادم تا نويسم نامهء شوقت * ز سوز سينه گر آتش نيفتد در نيستانش
رخى خواهم به درگاهت چو مِهر خاورى روشن * اگر رخصت كند روح الامين يعنى كه دربانش
دليل كعبهء مقصود ، توفيقى است يزدانى * به پاى سعى ره نتوان برون برد از بيابانش
مرا خواندند باب و مام چون همنام فرزندت * از آن بر جانشان خوانم ز حق رضوان و غفرانش
بدان نام گرامى خوانمت اى سيّد عالم * كه اين بندى شيطان را ممان در بند و برهانش
سخن را بس دراز آورده‌ام ليكن چو مدح تو * نيارم تا به پايان ، عمر مىنارم به پايانش
مدايح رضوى در شعر فارسى ( فارسي ) — صفحة 110 | احمد احمدى بيرجندى / سيد على نقوى زاده