تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مدايح رضوى در شعر فارسى ( فارسي ) — صفحة 109

مساهمون:

ص١٠٩
سعادت گوى چوگانش ، شريعت صيد فتراكش 5970945 خ 0 5 خ * تن من صيد فتراكش ، سر من كوى چوگانش
چو خاكى خاست از خنگش ، به ديده برد خورشيدش * چو خارى رُست از راهش ، به جنّت برد رضوانش
ز معجزهاى گوناگون شگفتى بس پديد آمد * به هر خاكى چو آب زندگى كافتاد جولانش
ز فيض لعل جانبخشا طبيب زادهء مريم * چو نور راى مهرآرا نصيب پور عمرانش
به شهر طوس تا آرام جان آمد سنابادش * به فردوس برين كرّوبيان از جان ثنا خوانش
بود خفّاش خصم آفتاب روشن از نورش * از آن مأمون بىايمان نبود ايمن ز ايمانش
به نيرنگ و به دستان تا فريبد مردم عامه * كه ننگ داستانش باد اين نيرنگ و دستانش
ببستش عهد و پيمان ، در شكست آن عهد و پيمانرا * هزاران لعن بر آيين و بر ايمان و پيمانش
ز شيطان يافت دستورى به زهر آلود انگورى * كه سرسبزى مبيناد از جهان تاك رَزستانش 6970945 خ 0 6 خ
ز حكمتهاى يزدانيست وز اسرار پنهانى * كه كس را ره ندادستند بر اسرار پنهانش
و گرنه آنكه صد مأمون به ايمانى پديد آرد * چسان مأمون ناميمون به حيلت كرد حيرانش
كسى كو جان ببخشايد چه زهره داشت زهرى كو * گزند آرد به جانش گر نبودى شوق جانانش