تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 63

مساهمون:

ص٦٣
عمرو عاص همراهشان بود بر در خانهء عبد الله بن جعفر ايستادند و به آواز گوش دادند . عبد الله كه وجود آن دو را احساس كرده بود در را گشود و معاويه را سوگند داد كه وارد خانه شود . معاويه وارد شد و بر سرير عبد الله نشست ، عبد الله براى او دعا كرد و خوراكى اندك براى او آورد و معاويه خورد . چون انس گرفتند ، عبد الله گفت : اى امير المؤمنين آيا به كنيزكان خودت اجازه مى فرمايى كه ترانه خود را بخوانند كه تو با آمدن خود آن را قطع كردى . گفت : آرى حتما بخوانند . كنيزكان صداى خود را بلند كردند و معاويه نخست اندك اندك جنبشى داشت تا آنكه ناگاه با پاى خود روى سرير ضرب شديدى گرفت . عمرو عاص گفت : اى مرد برخيز كه اين مردى كه براى نكوهش و اظهار شگفتى از وضع او آمدى از تو نكو حال تر است . معاويه گفت : آرام باش كه بزرگوار همواره خوش است .

نامه ( 40 )

و از نامهء آن حضرت به يكى از كارگزارانش در اين نامه كه چنين آغاز مىشود : « اما بعد فقد بلغنى عنك امرء ان كنت فعلته فقد اسخطت ربك و عصيت امامك » ، « اما بعد ، خبر انجام دادن كارى از تو به من رسيده است كه اگر آن را انجام داده باشى ، خداى خود را به خشم آورده‌اى و امام خود را نافرمانى كرده‌اى » . ابن ابى الحديد ضمن شرح اين نامه يكى دو لطيفه نقل كرده است كه ترجمهء آن موجب مسرت است . مردى ران شترى را براى عمر هديه آورد ، از او پذيرفت . پس از چند روز آن مرد براى رسيدگى به دعواى خود با خصم خويش به حضور عمر آمد و ضمن سخن مى گفت اى امير المؤمنين ميان من و او چنان حكم كن و موضوع را برش بده كه ران شتر را مى برند . عمر عليه او حكم كرد و سپس برخاست و براى مردم سخنرانى كرد و گرفتن هدايا را بر قاضيان و واليان حرام كرد . مردى به مغيره چراغى بلورين هديه داد و ديگرى به او استرى هديه داد . پس از آن ميان آن دو تن در كارى خصومتى پيش آمد كه داورى پيش مغيره آوردند . آن كس