تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 320

مساهمون:

ص٣٢٠

حكمت ( 104 )

رب عالم قد قتله جهله ، و علمه معه لا ينفعه . « چه بسيار دانشمندى كه نادانى او بكشدش و دانش او با او بود و او را سودى نبخشد . » اين موضوع بسيار اتفاق افتاده است ، آن چنان كه براى عبد الله بن مقفع اتفاق افتاده است و حال آنكه فضل و حكمت او مشهورتر از آن است كه گفته شود و اگر او را كتابى جز اليتيمه نمى بود براى او بسنده بود .

گرفتارى ابن مقفع

ابن مقفع با خليل بن احمد معاشرت داشت و هر يك از ديگرى حرف شنوى داشت . از خليل در بارهء ابن مقفع پرسيدند ، گفت : علم او را بيش از عقل او يافتم و همچنين بود . ابن مقفع با همهء حكمت خويش گستاخ بود و همين گستاخى او را از پاى در آورد . او امان نامه‌اى براى عبد الله بن على عموى منصور نوشت كه به خط خود ابن مقفع بود و ضمن آن نوشته بود : « هر گاه امير المؤمنين منصور نسبت به عموى خود عبد الله مكر ورزد يا چيزى در نهان بر خلاف آشكار انجام دهد ، يا در اجراى يكى از شرطهاى اين امان نامه درنگ كند ، همهء زنانش مطلقه و همهء مركوبهايش بازداشت و همهء بردگان و كنيزكانش آزاد خواهند شد و مسلمانان از بيعت او رها و آزاد خواهند بود . » چون منصور بر اين امان نامه آگاه شد ، بر او گران آمد و پرسيد : چنين امان نامه‌اى را براى او كه نوشته است گفتند : عبد الله بن مقفع دبير دو عموى تو عيسى و سليمان پسران على ، و در بصره نوشته است . منصور به كارگزار خود در بصره كه سفيان بن معاويه بود نامه نوشت و فرمان داد ابن مقفع را بكشد . و گفته شده است ، منصور گفت : آيا كسى هست كه ابن مقفع را از من كفايت كند و ابو الخصيب اين سخن را براى سفيان بن معاويه مهلبى كه در آن هنگام امير بصره بود نوشت . سفيان بر ابن مقفع خشمگين بود كه ابن مقفع همواره او را بازى مى داد و ريشخند مى زد . روزى سفيان از سخن ابن مقفع خشم برآورد و بر او تهمتى زد . ابن مقفع كه خود