شاه چون جان تنگ بگرفتش به بر * گفت : اى از رفتنت دل شعلهور !
سست پيمانى برِ عشاق نيست * سخت جانى ، شيوه مشتاق نيست
تا نباشد غير حق در دل دگر * از تو هم برداشتم دل اى پسر !
شاهزاده تاخت در ميدان جنگ * روى گيتى شد ز تيغش لعل رنگ
گفت : هستم من علىّ بن الحسين * شاه شرق و غرب و ، شمس خافقين
من دفاع از حقّ و از آيين كنم * پيروى از رهبران دين كنم
هرطرف رو كرد بر هم ريخت صف * لشكر از بيمش گريزان هرطرف
تشنگى شد چيره بر وى ناگهان * برد از دست شكيبايى عنان
تشنه بود آرى و ليكن بيشتر * تشنه بودش دل به ديدار پدر
رو ز لشكر كرد سوى خيمهگاه * تا ببيند بار ديگر روى شاه
گفت : بابا ! از عطش بگداختم * سويت اى بحر حقيقت تاختم
شه زبان خود نهادش در دهان * از يم عشقش بزد آبى به جان
گفت : هان ! آهنگ رفتن ساز كن * بار ديگر كارزار آغاز كن
جَدّ تو ، ديده به سويت بسته است « 1 » * منتظر در راه تو بنشسته است
تا كند سيرابت اى پژمرده جان * كو بود ساقىّ بزم عاشقان
جان به كف ، سرمست عشق و گرم راز * زد به قلب آن گروه كينهساز
پيش تيغ و تير با شوق و شعف * سينه و دل ساخت آماج و هدف
ناگهان شمشيرى آمد بر سرش * رفت ديگر تاب و طاقت از بَرش
روى خاك افتاد آن افلاك عشق * گشت از افلاك برتر ، خاك عشق « 2 »
البته اين مثنوى عاشورايى مرحوم نظام وفا در قياس با ديگر اشعار آيينى او ، تجربهء چندان موفقى نيست .
هامش
( 1 ) . در اينجا ديده بستن به معناى چشم دوختن آمده ! درحالىكه معنايى كاملا متفاوت با آن دارد و به معناى صرفنظر كردن و ترك كردن است .
( 2 ) . خورشيدسرايان ، سيد على اصغر صائم كاشانى ، ص 40 و 41 .