تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كاروان شعر عاشورايى ( فارسي ) — صفحة 646

مساهمون:

ص٦٤٦

صلاى غم

1

از موج فتنه چشم جهان غيرت يم است * وز تندباد حادثه پشت فلك خم است
صبح اميد چون شب تاريك مظلم است
( باز اين چه شورش است كه در خلق عالم است ) * ( باز اين چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است ) هر جا نشان محنت و مردم بغم قرين * افكنده‌اند غلغله تا چرخ هفتمين
گردون فكنده بس گره از درد بر جبين
( باز اين چه رستخيز عظيم است كز زمين ) * ( بىنفخ صور خاسته تا عرش اعظم است ) از لوح سينه رفته چرا نقش آرزو * فريادها شكسته ز اندوه در گلو
خورشيد برده سر بگريبان غم فرو
( اين صبح تيره باز دميد از كجا كزو ) * ( كار جهان و خلق جهان جمله درهم‌ست ) هر جا به گوش ميرسد آواى انقلاب * خلقى بماتمند و جهانى در اضطراب
جان در تلاطم آمده دل را نمانده تاب
( گويا طلوع مىكند از مغرب آفتاب ) * ( كآشوب در تمامى ذرّات عالم است ) روشن به راه ديده چراغ اميد نيست * كس را هواى شادى و گفت و شنيد نيست
زين ابر تيره اختر شادى پديد نيست
( گر خوانمش قيامت دنيا بعيد نيست ) * ( اين رستخيز عام كه نامش محرّم است ) شورى بسر افتاده كه جاى مقال نيست * جز غم نصيب مردم شوريده حال نيست
باغ حيات را پس ازين اعتدال نيست
( در بارگاه قدس كه جاى ملال نيست ) * ( سرهاى قدسيان همه بر زانوى غم است )