صميمى از شاخصههاى ديگر شعرى اوست . داورى نهايى دربارهء آثار او نياز به گذشت زمان دارد . از اوست :
رمان - تراژدى
شب تبانىِ پنهانىِ « قضا » و « قدر » * شب قطار زمان روى ريلهاى خطر
صداى سرفهء خِشدار ساعتى مسلول * ( و چند قطرهء خون روى ميز ، پنجره ، در )
قلم بلند شد و واژهها رديف شدند * ( رمان ، تراژِدىِ ) قتل يك . . . نه ! چند نفر
تمام مغز نويسنده لب به لب از مرگ ! * اتاق خوابش لبريز از تب و بستر !
و چند مرتبه كابوس ، شعله ، دود ، عطش * و چند مرتبه هم آب و قرص خوابآور !
و روح « تشنهء » او شمع شد ، زبانه گرفت * و شمع « آب » شد و مرد ، سوخت تا آخر
و شعلهْ شعله به متن رُمان رسيد آتش * و سطرْ سطرِ رُمان ، واژهْ واژه خاكستر . . . !
به جز سه چار خط از چند سطر پايانى * كه مىرسيد به خون ، خيمه ، تير ، نيزه ، سپر
سپاه سبز : ( قداست ، دفاع ، عاطفه ، خير ) * سپاه قرمز : ( عصيان ، هجوم ، فاجعه ، شر )
عطش ( شبيه به يك جفت دست خونآلود ) * كشيده بود تن هرچه تشنه را در بر
و ماه ( مشك به دندان ) از آسمان افتاد * و مشك ( مثل خودِ ماه ) پر شد از خنجر
رسيد متن به مردى كه بين دستانش * گل شكفتهء شش ماهه شد گلى پرپر
و بوسه زد به گلوگاه آسمان ، خورشيد * ( و فكر كرد به راز وصيّت مادر )
زمان به اوج خودش مىرسيد ، جايى كه * پريد و پر زد از آنجا پرندهاى بىسر
به خنده لشكر شيطان به گوش هم گفتند : * « چه روز خوب و قشنگىست ، گوش شيطان كر ! »
زمين مچاله شد آن لحظه كه رسيد به هم * سرِ بريدهء بابا و دامن دختر
و شب ، نمايش معكوسى از « حقيقت » و « وهْم » * ( شب شيوع « مسلمان » و قحطى « كافر » ! )
و روز ، روز عبث بود و ساعت عصيان * و سال شصت و يكِ كشتنِ حقوقِ بشر
رُمان به نيمه . . . ولى ساعت از نفس افتاد * ( و چند قطرهء خون روى ميز ، پنجره ، در )
قلم ، شهيد شد و خون مشكىاش ماسيد * رُمان : تمام ، قلم : سوخت ، دود شد : دفتر