تمام غربتم اينست كز تو بيخبرم * هواى ابرى چشمم به ياد بارانست
اسير دشمنم اينجا و سرسپردهء دوست * خليل عشقم و آتش مرا گلستانست
به جرم عشق تو در چنگ دشمنم امروز * به دست اهرمنان خاتم سليمانست
فراز بامَم و ، از دورْدست مىشنوَم * دراى قافلهات را كه در بيابانست « 1 »
38 . رسولى ، امير
متولّد 1359 و ساكن زنجان است . از 8 سالگى سرودن اشعار مذهبى را آغاز كرده و نشو و نماى او در خانوادهاى متدين و شيفته اهل بيت ( ع ) بوده است و تحصيلاتش در رشتهء عمران مىباشد . حضور عناصر « عاطفه » و « خيال » در شعر او حاكى از نگاه تازهاى است كه به محيط اطراف خود دارد .
در رثاى علمدار كربلا ( ع )
لبش به آب نخورد و ، وقار آب شكست * ز اوج همت او ، پشت آفتاب شكست
فداى اشكِ به رخ حجله بستهء مردى * كه قطرهْ قطرهء آن قيمت گلاب شكست
نگاه ملتمس آب بر دو دستش بود * ولى بلور تمنّاش چون حباب شكست
به قاب باور او ، نقش آب و اصغر بود * چه جاى شكوه اگر تير خورد و قاب شكست ؟
ز التهاب بپرسيد : اين چه سرّى داشت * كه تير خورد به مشك و دل رباب شكست ؟
به نازم آنكه به جان غيرت على را داشت * سرش هم از سر غيرت چو بو تراب شكست
خورشيد در قنوت
تكبير گل هنوز به ياد نماز توست * خورشيد در قنوت به شوق نياز توست
نازم به ركعتى كه تو خواندى به نوك نى * گه در تنور و ، گاه به نى سوز و ساز توست
معشوق ، خود كه بر همگان ناز مىفروخت * اينك نظاره كن كه خريدار ناز توست
چشمم سروده تك غزلى با رديف اشك * در راه عشق منتظر پيشواز توست
هر شب نماز آينه با نيّت قضاست * زين رو كه زير خاك رخ دلنواز توست
هامش
( 1 ) . همان ، ص 84 و 85 .