دوست دارم خال باشم بر رخ مهر آفرينت * از لبت آتش بگيرم تا جهانى را بسوزم
دوست دارم خار باشم دامن وصلت بگيرم * تا ز مهر آتشينت اى گل زهرا بسوزم
دوست دارم ژاله باشم من به خاك پايت افتم * تا چو گل شاداب باشى و من از گرما بسوزم
دوست دارم خادمت باشم ، كنم دربانىات را * دل نهم در بوتهء عشقت شها ، يك جا بسوزم
دوست دارم اشك ريزم تا مگر از اشك چشمم * تو شوى سيراب و من خود جاى آن لبها بسوزم
دوست دارم كام عطشان تو را سيراب سازم * گرچه خود از تشنهكامى بر لب دريا بسوزم
دوست دارم دستم افتد تا مگر دستم بگيرى * لحظهاى پيشم نشينى تا سپندآسا بسوزم
دوست دارم در دلم افزون شود مهرش « حسانا » ! * تا ز داغ حسرت آن تشنهْ لب سقا ، بسوزم
28 . حاجتيان فومنى ، على
زادگاهش تهران ، اقامتگاهش شهر رى و متولّد 1351 است . در رشتهء زبان و ادبيات فارسى تحصيل كرده و در كانون پرورش فكرى كودكان كار مىكند . حضور صميمى او در شبهاى شعر عاشوراى شيراز حاكى از ارادت بىشايبهء وى به سالار شهيدان و شهداى كربلاست .
رگههاى عاطفى و درون مايههاى شعر عاشورايى او سرشار از تصاوير زيبا و مفاهيم دوست داشتنى است . از اوست :
عصر عاشورا
به غير دشت كه از لالهها گل افشانست * خرابههاى جهان درهم و پريشانست
به پاست آتش و ، پرپر كنند گلها را * كه گل رسيده و فصل گلابگيرانست
گرفتهاند گلاب و ، هنوز در جانها * شميم معرفت عاشقانه پنهانست
ز داغ اوست كه پشت جهان كمانى شد * ز داغ اوست اگر ابرْ خيسِ بارانست
به پيش آمد در ظهر قحطىِ انسان * به پيش آمد مردى كه فخر انسانست
به پيش آمد و ، برداشت مشك خالى را * به خويش گفت كه : سقّا ، اميد طفلانست
دو بال ماه شكست و عطش فرو ننشست * عطش كه در تپش حسرتى نمايانست
فرات ، موجزنان ، روىْزرد ، شرمآگين * از اينكه بوسه نزد بر لبش ، پشيمانست