شفاعت جودى » مادّه تاريخ آن است . . . . « 1 » دكان قنادى « جودى » نزديك سه راه بازار سرشور مشهد بوده و تا آخر عمر از همين مَمَر ، امرار معاش مىكرده و با آنكه سواد خواندن و نوشتن درستى نداشته ، طبعش روان ، شعرش نيكو و ارادتش به آل الله زبانزد خاص و عام بوده است و در عين حال شاعرى بوده بذلهگو و نكتهسنج و ديوان مراثى او بالغ بر سه هزار بيت مىشود كه بارها به چاپ رسيده است . « 2 »
از اوست :
داغ پسر
داغى كه حسين از غم اكبر به جگر داشت * جز خالق اكبر ز دل او كه خبر داشت ؟
تا آن دم آخر كه بريدند سرش را * او ديدهء حسرت به سوى نعش پسر داشت
مىسوخت خود از تشنگى و ، تا دم مردن * از سوز لب خشك پسر ديدهء تر داشت
مجنون شدى و سر به بيابان بنهادى * ليلاى جگر خون گر ازين قصّه خبر داشت
داشتن سر عجب است !
عاشقان را سر شوريده به پيكر عجب است * دادن سر نه عجب ، داشتن سر عجب است !
اوفتد گر دلش از ديده به دامن نه عجب * دل به برداشتن و دورى دلبر عجب است
تيغ بارد اگر آنجا كه بود جلوهء دوست * تن ندادن ز وفا در دم خنجر عجب است
تشنهلب ، جان به لب آب سپردن سهل است * تشنهء وصل كند ياد ز كوثر عجب است
تنِ بىسر عجبى نيست گر افتد روى خاك * سرِ سرباز ره عشق به پيكر عجب است
چون شود امشب ؟ !
بس بانگ غم و ناله به گردون شود امشب * گردون عجبى نيست كه وارون شود امشب
لرزد فلك از ماتم و گريد مَلك از غم * در حيرتم اوضاع فلك چون شود امشب ؟ !
از خوف شبيخون زدن لشكر دشمن * در خيمه دلِ اهل حرم خون شود امشب
در دشت بلا از اثر كشتن اكبر * ليلا عجبى نيست كه مجنون شود امشب
هامش
( 1 ) . صد سال شعر خراسان ، ص 190 تا 192 .
( 2 ) . همان ، ص 190 .